دام دانایی
وقتی فکر میکنیم میدانیم، دیگر سؤال نمیپرسیم
یکی از بزرگترین تناقضهای رهبری این است که هرچه افراد باتجربهتر، موفقتر و صاحبنفوذتر میشوند، احتمال بیشتری دارد که کمتر سؤال بپرسند. نه به این دلیل که کنجکاوی خود را از دست دادهاند. بلکه چون بهتدریج، تجربه جای کنجکاوی را میگیرد. این اتفاق، در نگاه اول طبیعی به نظر میرسد. سالها تجربه، صدها تصمیم، دهها پروژه موفق و شکستخورده، ذهن را به الگوهایی مجهز میکند که تصمیمگیری را سریعتر و کمهزینهتر میسازند. روانشناسان شناختی این فرایند را بخشی ضروری از یادگیری انسان میدانند؛ مغز، برای آنکه هر بار همهچیز را از نو تحلیل نکند، الگو میسازد و از تجربههای گذشته برای تفسیر موقعیتهای جدید استفاده میکند. اگر چنین قابلیتی وجود نداشت، تصمیمگیری روزمره تقریباً ناممکن میشد. اما همین نقطه قوت، میتواند به بزرگترین نقطه آسیب نیز تبدیل شود. در این مقاله، به بررسی این ادعا می پردازیم.
وقتی فکر میکنیم میدانیم، دیگر سؤال نمیپرسیم
یکی از بزرگترین تناقضهای رهبری این است که هرچه افراد باتجربهتر، موفقتر و صاحبنفوذتر میشوند، احتمال بیشتری دارد که کمتر سؤال بپرسند. نه به این دلیل که کنجکاوی خود را از دست دادهاند، بلکه چون بهتدریج، تجربه جای کنجکاوی را میگیرد.
این اتفاق، در نگاه اول طبیعی به نظر میرسد. سالها تجربه، صدها تصمیم، دهها پروژه موفق و شکستخورده، ذهن را به الگوهایی مجهز میکند که تصمیمگیری را سریعتر و کمهزینهتر میسازند. روانشناسان شناختی این فرایند را بخشی ضروری از یادگیری انسان میدانند. مغز، برای آنکه هر بار همهچیز را از نو تحلیل نکند، الگو میسازد و از تجربههای گذشته برای تفسیر موقعیتهای جدید استفاده میکند. اگر چنین قابلیتی وجود نداشت، تصمیمگیری روزمره تقریباً ناممکن میشد. اما همین نقطه قوت، میتواند به بزرگترین نقطه آسیب نیز تبدیل شود.
دنیل کانمن در کتاب تفکر، سریع و کند توضیح میدهد که ذهن انسان، بهویژه در شرایط آشنا، تمایل دارد با کمترین تلاش شناختی به نتیجه برسد. او این فرایند را عملکرد «سیستم یک» مینامد: سیستمی سریع، شهودی و کارآمد، اما مستعد خطا. یکی از مهمترین این خطاها، توهم فهمیدن (Illusion of Understanding) و اعتماد بیش از حد به قضاوتهای خود (Overconfidence Bias) است. هرچه تجربه ما بیشتر میشود، اگر مراقب نباشیم، احتمال اینکه پاسخهای خود را کمتر به چالش بکشیم نیز بیشتر میشود.
کریس آرگریس، استاد دانشگاه هاروارد، همین پدیده را از زاویه سازمانی بررسی میکند. او نشان داد مدیران و متخصصان، برخلاف تصور رایج، معمولاً در یادگیری از دیگران ضعیفتر از افراد کمتجربه نیستند، بلکه مشکل اصلی این است که بهتدریج یاد میگیرند از باورهای خود دفاع کنند، نه اینکه آنها را بیازمایند. آرگریس این الگو را «دفاع از موضع» (Advocacy) به جای «پرسوجو» (Inquiry) مینامد. حالتی که در آن، هدف گفتوگو دیگر کشف حقیقت نیست، بلکه اثبات درست بودن برداشت خودمان است.
شاید به همین دلیل باشد که آدام گرنت، استاد مدرسه وارتون، در کتاب دوباره فکر کن مینویسد:
«هوش، تضمینکننده توانایی بازاندیشی نیست، گاهی حتی میتواند مانع آن شود.»
افراد باهوش، معمولاً بهتر میتوانند برای باورهای خود استدلال بیاورند. اما همین توانایی، اگر با تواضع فکری همراه نباشد، ممکن است آنها را در دفاع از اشتباهاتشان ماهرتر کند، نه در اصلاح آنها. اگر مقاله قبلی را با این ایده به پایان رساندیم که تواضع یعنی پذیرفتن اینکه ممکن است همه پاسخها را ندانیم، اکنون میتوانیم یک گام جلوتر برویم. پرسش اصلی دیگر این نیست که «آیا متواضع هستم؟» پرسش این است:
اگر واقعاً پذیرفته باشم که همه پاسخها را ندارم، این پذیرش باید در رفتار من چگونه دیده شود؟
پاسخ این مقاله، در یک کلمه خلاصه میشود:
کنجکاوی.
کنجکاوی، رفتاری که از تواضع متولد میشود
در بسیاری از دورههای آموزشی رهبری، به مدیران توصیه میشود بیشتر سؤال بپرسند، بیشتر گوش دهند و کمتر قضاوت کنند. توصیههای درستی هستند، اما یک اشکال اساسی دارند. گویی کنجکاوی، مهارتی است که میتوان آن را مانند فنون مذاکره یا ارائه آموخت. ادگار شاین، استاد برجسته مدرسه مدیریت MIT، دیدگاه متفاوتی دارد. او معتقد است پیش از آنکه کنجکاوی یک مهارت باشد، یک نگرش است. به همین دلیل، کتاب خود را هنر فروتنانه پرسیدن (Humble Inquiry) نامید، نه «تکنیک پرسیدن سؤال». شاین، «پرسوجوی فروتنانه» را اینگونه تعریف میکند:
«هنر بیرون کشیدن اطلاعات از دیگران، از طریق پرسشهایی که فرد مقابل را به گفتن آنچه واقعاً میاندیشد و احساس میکند، ترغیب میکنند.»
در نگاه نخست، این تعریف ساده به نظر میرسد؛ اما پشت آن، یک پیشفرض مهم پنهان است:
من باید بپذیرم که چیزی هست که تو میدانی و من نمیدانم.
اگر این پیشفرض وجود نداشته باشد، سؤال پرسیدن نیز بیشتر به یک نمایش تبدیل میشود. سؤالاتی که نه برای فهمیدن، بلکه برای تأیید برداشت خودمان مطرح میشوند. شاین میان دو نوع رابطه تمایز قائل میشود: رابطهای که بر پایه «جایگاه» شکل میگیرد و رابطهای که بر پایه «کنجکاوی». در رابطه نخست، فردی که قدرت، تجربه یا دانش بیشتری دارد، ناخودآگاه خود را در موقعیت پاسخ دادن میبیند. اما در رابطه دوم، حتی اگر تفاوت قدرت وجود داشته باشد، رهبر موقتاً از جایگاه «دانستن» فاصله میگیرد تا بتواند واقعیت را از زاویه نگاه دیگری ببیند. شاید به همین دلیل است که ساتیا نادلا، پس از پذیرفتن مسئولیت مدیریت مایکروسافت، یکی از نخستین تغییرات فرهنگی را در همین نقطه آغاز کرد. او جملهای را بارها در سخنرانیها و کتاب Hit Refresh تکرار میکند:
«از یک Know-it-all به یک Learn-it-all تبدیل شوید.»
این جمله، بیش از آنکه یک شعار مدیریتی باشد، توصیف یک تغییر ذهنیت است. سازمانی که همه افراد آن در تلاشاند ثابت کنند پاسخ درست را میدانند، بهتدریج توانایی یادگیری خود را از دست میدهد. اما سازمانی که افرادش از پرسیدن سؤال نمیترسند، ظرفیت بیشتری برای دیدن واقعیت، اصلاح اشتباهها و نوآوری خواهد داشت. اینجا، ارتباط میان تواضع و کنجکاوی روشنتر میشود.
تواضع، به معنای کوچک شمردن خود نیست. بلکه به معنای بزرگتر دیدن واقعیت از دانستههای خودمان است.
رهبر متواضع، سؤال نمیپرسد چون پاسخ را نمیداند. سؤال میپرسد چون میداند هیچکس، حتی باتجربهترین افراد، تمام واقعیت را بهتنهایی نمیبینند. کنجکاوی، از همین نقطه آغاز میشود.
دشمن واقعی کنجکاوی، نادانی نیست، قطعیت است
اغلب تصور میکنیم انسانها زمانی سؤال میپرسند که چیزی را ندانند. اما تجربه زندگی سازمانی، تصویر دیگری نشان میدهد. در بسیاری از جلسات، آن کسی که کمتر سؤال میپرسد، الزاماً کمتجربهترین فرد اتاق نیست. گاهی دقیقاً برعکس، باتجربهترین فرد است. نه به این دلیل که همه پاسخها را میداند، بلکه چون احساس میکند پاسخ را میداند.
کریس آرگریس، استاد دانشگاه هاروارد، سالها رفتار مدیران و متخصصان را مطالعه کرد و به نتیجهای رسید که در ابتدا متناقض به نظر میرسد: افراد بسیار توانمند، گاهی از دیگران سختتر یاد میگیرند. نه به دلیل کمبود هوش، بلکه چون در طول سالها، مهارت فوقالعادهای در دفاع از مدل ذهنی خود پیدا کردهاند. او میان دو رویکرد تفاوت قائل میشود: Advocacy و Inquiry.
در رویکرد نخست، هدف گفتوگو این است که ثابت کنیم برداشت ما درست است. در رویکرد دوم، هدف این است که بفهمیم آیا برداشت ما اصلاً کامل بوده است یا نه. تفاوت این دو، شاید فقط در چند سؤال ساده باشد؛ اما نتیجه آن میتواند مسیر یک تصمیم، یک پروژه یا حتی یک سازمان را تغییر دهد. آرگریس در همین چارچوب، مفهوم مشهور نردبان استنباط (Ladder of Inference) را مطرح کرد؛ مدلی که نشان میدهد ذهن ما تنها در چند ثانیه، از مشاهده چند داده محدود، به نتیجهگیری، قضاوت و اقدام میرسد. مسئله این نیست که این فرایند وجود دارد، مسئله آن است که اغلب، از وجود آن آگاه نیستیم.
رهبری که کنجکاوی خود را حفظ کرده است، پیش از آنکه از نردبان بالا برود، لحظهای مکث میکند و از خود میپرسد:
- آیا همه واقعیت را دیدهام؟
- چه دادههایی را نادیده گرفتهام؟
- آیا ممکن است توضیح دیگری هم وجود داشته باشد؟
این دقیقاً همان نقطهای است که کنجکاوی، از یک ویژگی شخصیتی به یک انضباط ذهنی تبدیل میشود.
راجر مارتین، از تأثیرگذارترین متفکران معاصر حوزه استراتژی، در کتاب The Opposable Mind استدلال میکند که رهبران برجسته، بیش از آنکه در یافتن پاسخهای سریع مهارت داشته باشند، توانایی نگه داشتن دو ایده متناقض را در ذهن خود دارند، بدون آنکه برای رسیدن به یک نتیجه شتاب کنند. او این توانایی را «تفکر یکپارچه» (Integrative Thinking) مینامد، قابلیتی که بدون تحمل ابهام و بدون کنجکاوی، عملاً شکل نمیگیرد. شاید به همین دلیل باشد که بزرگترین دشمن کنجکاوی، کمبود دانش نیست؛ بلکه احساس پایان یافتن یادگیری است. از لحظهای که مطمئن میشویم «دیگر فهمیدهام»، احتمال اینکه دیدن، شنیدن و یاد گرفتن را متوقف کنیم، بیشتر میشود. کنجکاوی، بیش از آنکه با هوش رابطه داشته باشد، با نوع رابطه ما با «قطعیت» ارتباط دارد.
کنجکاوی، کیفیت تصمیمهای رهبر را تغییر میدهد
اگر بخواهیم تنها یک دلیل برای اهمیت کنجکاوی در رهبری بیاوریم، شاید آن دلیل این باشد که کنجکاوی، کیفیت تصمیمها را تغییر میدهد. بیشتر تصمیمهای مهم سازمانی، در شرایطی گرفته میشوند که اطلاعات ناقص است، آینده مبهم است و زمان نیز محدود. در چنین شرایطی، رهبر هرگز به همه دادههای لازم دسترسی ندارد. تفاوت رهبران، معمولاً در میزان اطلاعاتشان نیست، در نوع مواجهه آنها با نادانستهها است. سالها تصور میشد بهترین تصمیمگیرندگان، کسانی هستند که سریعتر پاسخ را پیدا میکنند. اما پژوهشهای چند دهه اخیر، تصویر متفاوتی ارائه کردهاند. رهبران اثربخش، پیش از آنکه در یافتن پاسخ مهارت داشته باشند، در به تأخیر انداختن قضاوت مهارت دارند. آنها برای چند دقیقه بیشتر، ابهام را تحمل میکنند تا احتمال دیدن واقعیت افزایش یابد.
گری کلاین، روانشناس شناختی و نویسنده کتاب Sources of Power، سالها تصمیمهای آتشنشانان، فرماندهان نظامی، خلبانان و مدیران باتجربه را مطالعه کرد. برخلاف این تصور که تصمیمهای خوب صرفاً محصول تحلیلهای طولانی هستند، او نشان داد که تجربه، میتواند به شهودی بسیار ارزشمند منجر شود. اما یک شرط مهم وجود دارد. تجربه زمانی به شهود حرفهای تبدیل میشود که فرد، همواره آماده باشد الگوهای ذهنی خود را با واقعیت جدید اصلاح کند. در غیر این صورت، همان تجربهای که روزی نقطه قوت بوده، به منبع خطا تبدیل خواهد شد. نکته جالب اینجاست که نتیجه پژوهشهای کلاین، در تضاد با یافتههای دنیل کانمن نیست، بلکه آنها دو روی یک سکه را نشان میدهند. کانمن هشدار میدهد که ذهن انسان، بهویژه افراد باتجربه، مستعد اعتماد بیش از حد به قضاوتهای خود است. کلاین نشان میدهد که تجربه، اگر با مشاهده دقیق، بازخورد مستمر و اصلاح مداوم همراه باشد، میتواند یکی از ارزشمندترین سرمایههای تصمیمگیری باشد. شاید بتوان گفت اختلاف اصلی این دو پژوهشگر، درباره ارزش تجربه نیست؛ بلکه درباره شرایطی است که تجربه در آن شکل گرفته است. همینجا است که کنجکاوی، نقش تعیینکننده پیدا میکند.
رهبر کنجکاو، تجربه خود را کنار نمیگذارد. اما آن را نیز حقیقت نهایی نمیداند.
او به جای آنکه از تجربه برای اثبات نظر خود استفاده کند، از آن برای طرح سؤالهای بهتر بهره میگیرد.
راجر مارتین، استراتژیست برجسته و رئیس پیشین مدرسه مدیریت راتمن، این توانایی را «تفکر یکپارچه» (Integrative Thinking) مینامد. یعنی توانایی نگه داشتن دو یا چند تبیین متفاوت در ذهن، بدون آنکه برای رسیدن به اولین پاسخ قانعکننده عجله کنیم. از نگاه او، بسیاری از تصمیمهای بزرگ، زمانی متولد میشوند که رهبر، به جای انتخاب عجولانه میان دو گزینه، برای مدتی ابهام را تحمل کند و به دنبال راهحلی باشد که در نگاه اول دیده نمیشود.
این ویژگی، شاید مهمترین تفاوت رهبران یادگیرنده با رهبران صرفاً باتجربه باشد. رهبران باتجربه، اغلب پاسخهای بیشتری دارند. اما رهبران یادگیرنده، سؤالهای بهتری دارند. در دنیایی که سرعت تغییر از سرعت تجربه پیشی گرفته است، شاید سؤال خوب، ارزشمندتر از پاسخ آماده باشد.
کنجکاوی، از یک ویژگی فردی تا یک مزیت سازمانی
اگر کنجکاوی را صرفاً یک ویژگی شخصیتی بدانیم، بیشترین تأثیر آن به خودِ فرد محدود خواهد شد. او بیشتر یاد میگیرد، تصمیمهای بهتری میگیرد و احتمالاً خطاهای شناختی کمتری مرتکب میشود. اما در رهبری، ماجرا به اینجا ختم نمیشود. رفتار رهبر، بهتدریج به رفتار سازمان تبدیل میشود. وقتی رهبر، با پرسش وارد گفتوگو میشود، به جای آنکه همیشه با پاسخ وارد شود، پیامی نانوشته به اطرافیان منتقل میکند:
«لازم نیست همه پاسخها را از قبل داشته باشید. مهم این است که جرئت پرسیدن داشته باشید.»
شاید به همین دلیل باشد که ایمی ادمونسون، در پژوهشهای خود درباره تیمهای یادگیرنده، بارها نشان میدهد سازمانهایی که افراد در آنها احساس امنیت بیشتری برای بیان ایدهها، پرسیدن سؤالها و حتی مطرح کردن اشتباههای خود دارند، ظرفیت بالاتری برای یادگیری و نوآوری پیدا میکنند. در این میان، نقش رهبر بیش از آنکه ارائهدهنده پاسخ باشد، شکلدهنده فضای گفتوگو است.
سالها بعد، گوگل نیز در پروژه مشهور Project Aristotle تلاش کرد بفهمد چه چیزی تیمهای بسیار موفق را از سایر تیمها متمایز میکند. برخلاف انتظار اولیه، عامل تعیینکننده نه میزان تجربه اعضا بود، نه بهره هوشی، نه ترکیب تخصصها و نه حتی سابقه همکاری. آنچه بیش از هر عامل دیگری دیده میشد، فضایی بود که در آن افراد میتوانستند بدون ترس، سؤال بپرسند، ایدههای ناتمام خود را مطرح کنند، با احترام مخالفت کنند و از اشتباههایشان سخن بگویند.
دقت کنیم که این فقط یک ویژگی فرهنگی نیست، بلکه یک مزیت رقابتی است.
در محیطی که هیچکس سؤال نمیپرسد، خطاها دیرتر دیده میشوند. فرضیات کمتر به چالش کشیده میشوند. ایدههای تازه، پیش از تولد خاموش میشوند و سازمان، آرامآرام اسیر موفقیتهای گذشته خود میشود. کنجکاوی، درست در همین نقطه ارزش پیدا میکند. رهبر کنجکاو، الزاماً باهوشتر از دیگران نیست. او فقط زودتر از دیگران میپذیرد که شاید هنوز همه واقعیت را ندیده باشد و شاید همین، مهمترین تفاوت رهبران یادگیرنده با رهبران دانا باشد.
در طول این سه مقاله، از آسیبپذیری آغاز کردیم، به تواضع رسیدیم و اکنون به کنجکاوی. اگر بخواهیم این مسیر را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت:
آسیبپذیری به ما اجازه میدهد نقش بازی نکنیم.
تواضع به ما یادآوری میکند که همه پاسخها را نداریم.
و کنجکاوی، ما را وادار میکند برای یافتن پاسخهای بهتر، سؤالهای بهتری بپرسیم.
شاید در نهایت، رهبران بزرگ با پاسخهایی که در ذهن دارند شناخته نشوند، بلکه با سؤالهایی که جرئت میکنند بپرسند.
آخرین باری که سؤالی پرسیدید که واقعاً پاسخ آن را نمیدانستید، چه زمانی بود؟