Roma logo
فهرست بستن
قضاوت، وقتی برداشت خود را با واقعیت اشتباه می‌گیریم

قضاوت، وقتی برداشت خود را با واقعیت اشتباه می‌گیریم

از آنچه می‌بینیم تا آنچه درباره آدم‌ها باور می‌کنیم

ذهن ما بواسطه خلقت و ماموریتش،اهل قضاوت و علاقمند به نتیجه گیری سریع است تا بتواند تصمیم بگیرد و رفتاری یا عملی را به ظهور برساند. در مواجهه با انسان‌ها، بخصوص در جایگاه مدیریت که مهارت رهبری را می خواهیم به کار ببندیم، لازم است بدانیم بر ما چه می گذرد زیرا آنچه از رفتار و عمل از ما سر می زند، بر انسان‌ها تاثیر عمیقی دارد و نیز خواه ناخواه بر عملکرد فرد، تیم و سازمان موثر است. ما جهان را، انسان‌ها را و واقعیات را می بینیم اما نه لزوما آن گونه که هست. اگر این را بخاطر بسپاریم همیشه خود را نیازمند درنگ و تاملی می بابیم. موضوعی که برای رهبری کردن لازم است.

دکتر حمیدرضا جعفری دکتر حمیدرضا جعفری
19دقیقه
18 مهر 1405

از آنچه می‌بینیم تا آنچه درباره آدم‌ها باور می‌کنیم

تصور کنید وارد جلسه‌ای می‌شوید و یکی از افراد، برخلاف همیشه، تقریباً هیچ حرفی نمی‌زند. این یک مشاهده است. اما ذهن ما معمولاً مدت زیادی در همین نقطه باقی نمی‌ماند.

"احتمالاً از تصمیم ناراضی است."،"انگیزه‌اش را از دست داده."،"باز هم دارد مقاومت می‌کند." یا شاید: "حتماً مشکلی برایش پیش آمده."

در فاصله‌ای بسیار کوتاه، از یک رفتار قابل مشاهده ــ سکوت ــ به توضیحی درباره علت آن رسیده‌ایم. کمی بعد ممکن است همین توضیح به قضاوتی درباره خودِ فرد تبدیل شود: او بی‌انگیزه است، مخالف است، بی‌مسئولیت است، مسئله دارد...

نکته عجیب این نیست که ذهن ما چنین کاری می‌کند. عجیب این است که اغلب متوجه انجام دادنش نمی‌شویم. ما معمولاً احساس نمی‌کنیم که در حال «تفسیر کردن» جهان هستیم. احساس می‌کنیم داریم آن را می‌بینیم و شاید یکی از مهم‌ترین ریشه‌های قضاوت همین‌جا باشد.

ما جهان را می‌بینیم، اما نه لزوماً آن‌گونه که هست

لی راس، روان‌شناس اجتماعی برجسته دانشگاه استنفورد، و اندرو وارد برای توضیح این پدیده از مفهومی به نام Naïve Realism یا واقع‌گرایی ساده‌انگارانه استفاده کردند. منظورشان ساده‌لوح بودن انسان‌ها نبود. بحث بر سر یک تمایل بسیار طبیعی ذهن بود: ما معمولاً تصور می‌کنیم آنچه از جهان می‌بینیم و می‌فهمیم، بازتاب نسبتاً مستقیمی از واقعیت بیرونی است. به زبان ساده، به جای اینکه بگوییم:

"من این موقعیت را این‌گونه می‌بینم"، در ذهنمان اتفاق دیگری رخ می‌دهد: "موقعیت این‌گونه است."

تفاوت این دو جمله کوچک به نظر می‌رسد، اما پیامدهای بزرگی دارد.

Ross و Ward توضیح می‌دهند که این گرایش معمولاً با سه باور همراه می‌شود:

اول، احساس می‌کنیم جهان را نسبتاً عینی و بدون تحریف می‌بینیم.

دوم، انتظار داریم افراد منطقی و منصفی که به همان اطلاعات دسترسی دارند، کم‌وبیش به همان نتیجه‌ای برسند که ما رسیده‌ایم.

و سوم، وقتی کسی با ما به نتیجه متفاوتی می‌رسد، به‌جای اینکه ابتدا احتمال دهیم او جهان را از زاویه‌ای متفاوت تجربه یا تفسیر کرده است، ممکن است نتیجه بگیریم که اطلاعات کافی ندارد، منطقی فکر نمی‌کند یا تحت تأثیر منافع و سوگیری‌های خودش قرار گرفته است.

اینجاست که مسئله از یک تفاوت ساده در برداشت، به قضاوت درباره دیگری تبدیل می‌شود. پژوهش‌های بعدی  Emily Pronin، Thomas Gilovich و Lee Ross نیز یکی از پیامدهای جالب همین پدیده را نشان دادند: ما معمولاً سوگیری‌های دیگران را راحت‌تر از سوگیری‌های خودمان تشخیص می‌دهیم. به بیان دیگر، وقتی دیگری با ما متفاوت می‌اندیشد، دیدن «فیلترهای ذهنی او» نسبتاً آسان است؛ اما همان فیلترها در خودمان بسیار کمتر به چشم می‌آیند. این پدیده بعدها با عنوان Bias Blind Spot  نیز شناخته شد.

آنچه می‌بینیم، تمام آن چیزی نیست که وجود دارد

فرض کنید دو نفر از یک جلسه بیرون می‌آیند.

یکی می‌گوید: جلسه بسیار متشنج بود. دیگری می‌گوید: اتفاقاً بالاخره یک گفت‌وگوی صریح داشتیم. کدام‌یک واقعیت را دیده است؟

وسوسه‌انگیز است که فوراً دنبال پاسخ باشیم. اما شاید سؤال دقیق‌تر این باشد:

هرکدام به کدام بخش از آنچه اتفاق افتاده توجه کرده‌اند و چگونه به آن معنا داده‌اند؟

یکی ممکن است بالا رفتن صداها، مخالفت‌ها و سکوت‌های طولانی را دیده باشد. دیگری ممکن است بیان بی‌پرده اختلاف‌نظرها و کنار گذاشته شدن تعارفات را دیده باشد. اتفاق واحد بوده است، اما آنچه وارد تجربه ذهنی این دو نفر شده، الزاماً یکسان نیست.

این به معنای آن نیست که «هر برداشتی درست است» یا اصلاً واقعیتی خارج از ذهن ما وجود ندارد. بحث بسیار عملی‌تر است:

دسترسی ما به آن واقعیت، همیشه از مسیر توجه، تجربه، انتظار، دانش قبلی و تفسیر خودمان عبور می‌کند.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که این واسطه‌ها از چشممان پنهان می‌شوند. آن وقت دیگر نمی‌گوییم: من رفتار او را بی‌احترامی تفسیر کردم.

می‌گوییم: او بی‌احترامی کرد.

کمی بعد حتی ممکن است یک پله بالاتر برویم: او آدم بی‌ادبی است.

و در این فاصله، اتفاق مهمی افتاده است. ما از مشاهده یک رفتار به قضاوت درباره یک انسان رسیده‌ایم، بدون آنکه الزاماً متوجه مسیری شده باشیم که ذهنمان طی کرده است.همین مسیر پنهان، ما را به مفهوم مهم دیگری می‌رساند که Chris Argyris و همکارانش برای فهم فرایند استنباط و عمل در سازمان‌ها به آن توجه کردند و بعدها با عنوان Ladder of Inference ــ نردبان استنباط ــ شناخته شد.

پرسش بعدی بنابراین این نیست که چرا قضاوت می‌کنیم. پرسش جذاب‌تر این است:

در فاصله میان «آنچه اتفاق افتاد» و «آنچه من درباره آن مطمئن شدم»، در ذهن من چه اتفاقی افتاده است؟

از مشاهده تا قضاوت

یکی از مدل‌هایی که به فهم این فاصله کمک می‌کند، همین نردبان استنباط (Ladder of Inference) است؛ مفهومی که ریشه در کارهای کریس آرگریس درباره استدلال، یادگیری و الگوهای دفاعی انسان‌ها و سازمان‌ها دارد.

تصور کنید در پایین این نردبان، مجموعه‌ای از داده‌ها و اتفاقات قرار دارد؛ چیزهایی که می‌توانستیم ببینیم، بشنویم یا تجربه کنیم. اما ذهن ما همه آن‌ها را دریافت نمی‌کند. از میان انبوه داده‌های موجود، بخشی را انتخاب می‌کنیم. به آنچه انتخاب کرده‌ایم معنا می‌دهیم. بر اساس آن معنا، فرض‌هایی می‌سازیم. از آن فرض‌ها نتیجه‌گیری می‌کنیم. نتیجه‌ها به مرور می‌توانند به باورهای ما تبدیل شوند و در نهایت، بر اساس همان باورها عمل می‌کنیم.

مشکل، وجود این نردبان نیست. بدون استنباط، زندگی تقریباً ناممکن می‌شد. مشکل این است که ذهن می‌تواند این پله‌ها را آن‌قدر سریع طی کند که دیگر خودمان متوجه بالا رفتن از آن نشویم.

برگردیم به همان فرد ساکت در جلسه. داده قابل مشاهده شاید فقط این باشد: او در طول جلسه تقریباً چیزی نگفت. اما من ممکن است از میان اطلاعات موجود، همین سکوت را برجسته کنم. سپس به آن معنا بدهم: از جلسه ناراضی است. بعد فرض کنم: با این تصمیم مخالف است. نتیجه بگیرم: باز هم دارد مقاومت می‌کند. و کمی بعد، باوری درباره خود فرد بسازم: او آدم مقاومی در برابر تغییر است.

دفعه بعد که وارد جلسه می‌شود، اتفاق جالب‌تری رخ می‌دهد. حالا من دیگر با ذهنی خالی به رفتار او نگاه نمی‌کنم. باور قبلی من تعیین می‌کند به چه چیزهایی بیشتر توجه کنم. اگر اخم کند، می‌بینمش. اگر مخالفت کند، به یاد می‌سپارمش. اگر رفتارهایی نشان دهد که با تصویر من از او سازگار نیست، ممکن است اهمیت کمتری به آن‌ها بدهم.

در نتیجه، باورهایی که در بالای نردبان ساخته‌ایم می‌توانند بر داده‌هایی که دفعه بعد در پایین نردبان انتخاب می‌کنیم اثر بگذارند و چرخه کامل می‌شود. ذهنی که برای هر چیز دادگاه تشکیل نمی‌دهد.

ممکن است در این نقطه وسوسه شویم بگوییم راه‌حل روشن است: پس باید قبل از هر قضاوت، همه اطلاعات را جمع کنیم و کاملاً منطقی فکر کنیم. اما چنین توصیه‌ای نه عملی است و نه با آنچه از عملکرد ذهن انسان می‌دانیم سازگار. پژوهش‌های دنیل کانمن و آموس تورسکی نشان دادند که انسان برای قضاوت در شرایط پیچیده و نامطمئن، از میان‌بُرهای ذهنی یا Heuristics استفاده می‌کند.

در مقاله کلاسیک آن‌ها در سال ۱۹۷۴ در مجله Science ، سه نمونه مهم بررسی شد: بازنمایندگی (Representativeness)، دسترس‌پذیری (Availability) و لنگراندازی و تعدیل (Anchoring and Adjustment).

این میان‌بُرها الزاماً دشمن ما نیستند. اتفاقاً معمولاً بسیار مفیدند. اگر برای هر موقعیتی مجبور بودیم تمام داده‌های ممکن را جمع کنیم، همه فرضیات را آزمایش کنیم و تمام توضیحات جایگزین را بررسی کنیم، بخش بزرگی از زندگی روزمره فلج می‌شد.

ذهن باید بتواند سریع تشخیص دهد، دسته‌بندی کند، حدس بزند و تصمیم بگیرد. اما همان ویژگی‌ای که این سیستم را کارآمد می‌کند، می‌تواند آن را مستعد خطا نیز کند.

 شبیه چیزی است؛ پس احتمالاً همان است.

یکی از میان‌بُرهایی که Tversky و Kahneman بررسی کردند،Representativeness  است.

ما اغلب احتمال تعلق یک فرد یا اتفاق به یک دسته را بر اساس میزان شباهتش به تصویری که از آن دسته در ذهن داریم قضاوت می‌کنیم. فردی بسیار منظم، دقیق، کم‌حرف و علاقه‌مند به جزئیات است. ذهن ما ممکن است خیلی سریع او را در یکی از قالب‌هایی که از قبل می‌شناسیم قرار دهد.

این توانایی در بسیاری از مواقع مفید است؛ اما ممکن است باعث شود اطلاعات مربوط به احتمال واقعی، شرایط خاص آن فرد یا شواهدی که با الگوی ذهنی ما سازگار نیستند، وزن کمتری پیدا کنند.

چیزی را راحت‌تر به یاد می‌آورم؛ پس احتمالاً بیشتر اتفاق می‌افتد

میان‌بُر دیگر Availability است. وقتی نمونه‌ای به‌آسانی به ذهنمان می‌آید، ممکن است فراوانی یا احتمال آن را بیشتر برآورد کنیم.

فرض کنید یکی از همکارانتان این هفته دو بار کاری را دیر تحویل داده است. وقتی درباره «قابل‌اعتماد بودن» او فکر می‌کنید، همین دو اتفاق تازه به‌سرعت به ذهن می‌آیند. شاید ده‌ها بار تحویل به‌موقع او دیگر همان قدرت ذهنی را نداشته باشد. حالا فاصله میان این دو جمله را ببینید:"این هفته دو بار دیر تحویل داد." و: "آدم قابل‌اعتمادی نیست." ذهن، این فاصله را گاهی بسیار سریع طی می‌کند.

مشکل، سریع فکر کردن نیست

کانمن بعدها در Thinking, Fast and Slow این تمایز را با زبان مشهور «سیستم ۱» و «سیستم ۲» برای مخاطب عمومی توضیح داد: بخش بزرگی از فعالیت ذهنی ما سریع، خودکار و کم‌زحمت است؛ در مقابل، برخی فعالیت‌های شناختی نیازمند توجه، تلاش و بررسی آگاهانه بیشتری هستند. اما نتیجه‌ای که از این بحث برای قضاوت اهمیت دارد، این نیست که: "به قضاوت سریع خود اعتماد نکنید."

چنین توصیه‌ای هم افراطی است و هم غیرعملی.

سؤال مهم‌تر این است:

چه زمانی باید به قضاوت اولیه خودمان مشکوک شویم؟

شاید یکی از نشانه‌ها زمانی باشد که داده اندک است اما اطمینان ما زیاد. وقتی فقط چند رفتار دیده‌ایم، اما درباره شخصیت یک انسان حکم صادر کرده‌ایم.وقتی توضیح دیگری برای یک رفتار وجود دارد، اما ذهن ما تنها یک توضیح را «واضح» می‌بیند و مخصوصاً وقتی از جمله‌هایی استفاده می‌کنیم که با «او آدمی است که...» آغاز می‌شوند. چون در این نقطه، احتمال دارد اتفاق دیگری رخ داده باشد: ما دیگر فقط یک رفتار را تفسیر نکرده‌ایم؛ از رفتار، به شخصیت رسیده‌ایم.

و این ما را به یکی از قدیمی‌ترین و مهم‌ترین حوزه‌های روان‌شناسی اجتماعی می‌رساند:

ما رفتار دیگران را چگونه توضیح می‌دهیم و چگونه از آنچه آدم‌ها انجام می‌دهند، درباره اینکه «چه جور آدمی هستند» نتیجه می‌گیریم؟

این پرسش، ما را از «قضاوت درباره یک رفتار» به حوزه مهم‌تری می‌برد: ما چگونه از رفتار آدم‌ها، درباره خودِ آن‌ها نتیجه می‌گیریم؟

یکی از بنیادی‌ترین ایده‌ها در روان‌شناسی اجتماعی همین‌جاست. وقتی رفتار دیگری را می‌بینیم، معمولاً می‌کوشیم برایش علتی پیدا کنیم: آیا این رفتار حاصل شخصیت اوست؟ یا حاصل موقعیتی که در آن قرار گرفته؟ این همان قلمرو نظریه‌های اسناد (Attribution) است.

لی راس در مقاله مشهور سال ۱۹۷۷ خود اصطلاح Fundamental Attribution Error  را برای تمایلی به کار برد که در آن، هنگام توضیح رفتار دیگران، نقش ویژگی‌های شخصیتی و درونی را بیش از حد برجسته می‌کنیم و اثر موقعیت را کمتر از اندازه واقعی می‌بینیم. خود این مفهوم بعدها نقد و دقیق‌تر شد و پژوهشگران میان آن و مفاهیمی مانند Correspondence Bias تمایز گذاشتند؛ بنابراین نباید آن را قانونی مطلق درباره رفتار انسان دانست. اما ایده مرکزی همچنان اهمیت دارد: ما به‌راحتی از «کاری که فرد انجام داده» به «آدمی که فکر می‌کنیم او هست» می‌رسیم.

فردی یک بار دیر به جلسه می‌رسد. ممکن است بگوییم: بی‌نظم است.

کسی در گفت‌وگویی از موضعش کوتاه نمی‌آید: آدم لجوجی است.

فرد دیگری در جمع کم حرف می‌زند: اعتمادبه‌نفس ندارد.

مشکل این جملات فقط این نیست که شاید اشتباه باشند. مسئله مهم‌تر این است که از رفتار مشخص، به صفت پایدار شخصیتی جهش کرده‌ایم.

در همان حال، اگر خودمان دیر برسیم، معمولاً به جزئیات موقعیت دسترسی بیشتری داریم: ترافیک بود. جلسه قبلی طول کشید. فرزندم بیمار بود. تماس ضروری پیش آمد. ما درباره خودمان «داستان موقعیت» را می‌دانیم، اما درباره دیگری اغلب فقط رفتار نهایی را می‌بینیم. به همین دلیل، برای فهم یک انسان، مشاهده رفتار کافی نیست.

از «دسته‌بندی» تا دیدن خودِ فرد

پژوهش‌های Susan Fiske  و Steven Neuberg این بحث را یک قدم جلوتر می‌برند. آن‌ها در مدل معروف Continuum Model of Impression Formation  پیشنهاد کردند که شکل‌گیری برداشت ما از دیگران روی یک پیوستار رخ می‌دهد: از پردازش سریع و مبتنی بر دسته‌بندی تا شناخت دقیق‌تر و فردمحور .(Individuating) این مدل در سال ۱۹۹۰ در Advances in Experimental Social Psychology  منتشر شده و یکی از آثار شناخته‌شده ادبیات Person Perception  است.

وقتی برای نخستین بار با کسی مواجه می‌شویم، ذهن به‌طور طبیعی از اطلاعاتی که فوراً در دسترس‌اند استفاده می‌کند: سن تقریبی، نحوه لباس پوشیدن، جایگاه سازمانی، جنسیت، لحن صحبت، رفتار اولیه یا حتی اینکه "شبیه چه تیپی از آدم‌هایی است که قبلاً دیده‌ام."

این دسته‌بندی‌ها به ما کمک می‌کنند سریع‌تر محیط اجتماعی را بفهمیم. اما طبق مدل فیسک و نیوبرگ، اگر اطلاعات تازه با برداشت اولیه ناسازگار شود و انگیزه کافی برای شناخت دقیق‌تر فرد داشته باشیم، امکان حرکت به سمت پردازش فردمحور بیشتر می‌شود؛ یعنی به جای اینکه فرد را صرفاً از خلال یک دسته یا برداشت اولیه ببینیم، ویژگی‌ها و شواهد مربوط به خود او را جدی‌تر بررسی کنیم.

همین شرط «انگیزه» مهم است. شناختن انسان‌ها انرژی می‌خواهد. قضاوت کردن بسیار ارزان‌تر است. گفتن اینکه:"او از آن آدم‌هایی است که..." بسیار ساده‌تر از این است که بپرسیم: "در چه موقعیت‌هایی این رفتار را نشان می‌دهد؟"،"در چه موقعیت‌هایی برخلاف این تصویر رفتار کرده است؟"،"چه چیزی درباره شرایط او نمی‌دانم؟"،"اگر یک رفتار مخالف با قضاوتم ببینم، آیا حاضرم نظرم را تغییر دهم؟"

در عمل، بسیاری از قضاوت‌های ما زمانی پایدار می‌شوند که دیگر برای شناختن فرد، اطلاعات تازه جمع نمی‌کنیم. نه اینکه شواهد کافی پیدا کرده‌ایم؛ بلکه پرونده را بسته‌ایم. و بعد، ذهن شروع می‌کند به سازمان دادن اطلاعات تازه حول همان تصویر اولیه.

برچسب، رفتار را توضیح نمی‌دهد

فرض کنید درباره یکی از اطرافیان خود به این نتیجه رسیده‌ایم: او آدم بی‌مسئولیتی است. از این پس، دیر رسیدنش شاهدی بر بی‌مسئولیتی است. فراموش کردن یک کار، شاهدی دیگر.جواب ندادن یک پیام، شاهد سوم. اما اگر همان فرد سه مسئولیت دشوار را به‌خوبی انجام دهد، ممکن است این رفتارها به اندازه موارد قبلی در ذهنمان باقی نمانند. برچسبی که در ابتدا قرار بود رفتار را توضیح دهد، کم‌کم تبدیل می‌شود به فیلتری برای دیدن رفتار. این تفاوت بسیار مهم است.

چون وقتی درباره یک رفتار صحبت می‌کنیم، هنوز امکان تغییر وجود دارد:"این کار به‌موقع انجام نشد." اما وقتی درباره هویت فرد حکم می‌دهیم: "تو بی‌مسئولیتی"، دیگر از یک واقعه سخن نمی‌گوییم؛ درباره «چه کسی بودن» او حرف می‌زنیم و همین نقطه می‌تواند کیفیت گفت‌وگو، بازخورد و حتی رابطه را عوض کند.

شاید به همین دلیل، یکی از تمرین‌های دشوار اما مهم در قضاوت درباره دیگران این باشد که میان سه جمله تفاوت بگذاریم:

چه دیدم؟

چه معنایی به آن دادم؟

و درباره خودِ این آدم چه نتیجه‌ای گرفتم؟

این سه، یک چیز نیستند.

اما ذهن ما آن‌ها را آن‌قدر سریع به هم می‌دوزد که نتیجه نهایی، گاهی شبیه یک واقعیت بدیهی به نظر می‌رسد.

و هنوز یک مسئله دیگر باقی مانده است.

حتی اگر دو نفر به داده‌های نسبتاً مشابه دسترسی داشته باشند و حتی اگر هیچ‌کدام گرفتار یک سوگیری مشخص و جهت‌دار نباشند، آیا الزاماً به یک قضاوت مشابه خواهند رسید؟ پژوهش‌های دنیل کانمن، الیویه سیبونی و کَس سانستین پاسخ جالبی به این سؤال داده‌اند:

نه لزوماً.

گاهی مشکل قضاوت ما فقطBias  نیست. گاهی چیزی به نام Noise  نیز در کار است.

وقتی مسئله فقط سوگیری نیست

بخش بزرگی از ادبیات روان‌شناسی قضاوت بر Bias  یا سوگیری متمرکز بوده است: خطاهایی که قضاوت ما را به‌طور نسبتاً نظام‌مند در جهتی خاص منحرف می‌کنند. اما دنیل کانمن، الیویه سیبونی و کَس سانستین در کتاب Noise: A Flaw in Human Judgment  توجه را به نوع دیگری از خطا جلب کردند که معمولاً کمتر دیده می‌شود: Noise یا نویز؛ پراکندگی ناخواسته در قضاوت‌هایی که انتظار داریم مشابه باشند.

تفاوت را می‌توان ساده دید. اگر چند ارزیاب، افراد مشابهی را به‌طور نظام‌مند سخت‌گیرانه‌تر از آنچه باید ارزیابی کنند، احتمالاً با نوعی Bias روبه‌رو هستیم. اما اگر یکی بسیار سخت‌گیر باشد، دیگری بسیار آسان‌گیر و قضاوت فرد سوم بسته به شرایط تغییر کند، با مسئله دیگری نیز مواجهیم: قضاوت‌ها بیش از آنچه باید پراکنده‌اند. این فقط یک بحث نظری نیست.

کانمن و همکارانش نمونه‌های متعددی از پزشکی، قضاوت قضایی، بیمه، استخدام و ارزیابی عملکرد ارائه می‌کنند که در آن‌ها افراد متخصص، با اطلاعات یکسان یا بسیار مشابه، به قضاوت‌های به‌شدت متفاوتی می‌رسند. حتی قضاوت یک فرد درباره موقعیتی مشابه می‌تواند در زمان‌های مختلف تغییر کند.

این یعنی ممکن است آنچه امروز درباره کسی «واضح» به نظر می‌رسد، اگر فرد دیگری جای ما بود ــ یا حتی اگر خودمان در شرایط دیگری بودیم ــ به همان اندازه واضح نباشد. و این نکته، ما را دوباره به ابتدای مقاله برمی‌گرداند.

ما نه‌تنها جهان را از خلال ادراک و تفسیر خود تجربه می‌کنیم؛ همان دستگاه تفسیر نیز همیشه کاملاً ثابت نیست.

پس آیا باید قضاوت نکنیم؟

در این نقطه، رسیدن به یک توصیه جذاب بسیار آسان است:"قضاوت نکنید." اما چنین توصیه‌ای نه واقع‌بینانه است و نه الزاماً مطلوب. ما برای زندگی کردن ناچار به قضاوتیم. درباره قابل‌اعتماد بودن آدم‌ها قضاوت می‌کنیم. درباره خطر، شایستگی، صداقت، کیفیت، نیت و رفتار دیگران قضاوت می‌کنیم. حتی انتخاب اینکه با چه کسی دوست شویم، به چه کسی اعتماد کنیم یا از چه کسی فاصله بگیریم، بدون نوعی قضاوت ممکن نیست. بنابراین مسئله قضاوت کردن یا نکردن نیست بلکه  نسبت ما با قضاوت خودمان است:

آیا قضاوت را یک فرضیه می‌بینیم که ممکن است با اطلاعات تازه تغییر کند، یا حکمی که پرونده را می‌بندد؟

آیا میان چیزی که دیده‌ایم و معنایی که به آن داده‌ایم فاصله‌ای باقی می‌گذاریم؟

آیا وقتی شواهدی برخلاف برداشت اولیه‌مان ظاهر می‌شود، آن را جدی می‌گیریم؟

و شاید مهم‌تر از همه:

درجه اطمینان ما به قضاوتمان، متناسب با میزان و کیفیت شواهدی هست که در اختیار داریم؟

این همان جایی است که موضوع هفته قبل، یعنی کنجکاوی، معنای دیگری پیدا می‌کند. کنجکاوی فقط میل به دانستن چیزهای تازه نیست. در روابط انسانی، گاهی یعنی پرونده دیگری را کمی دیرتر ببندیم. به جای:" او بی‌مسئولیت است" بگوییم:"چند رفتار از او دیده‌ام که آن‌ها را نشانه بی‌مسئولیتی تفسیر کرده‌ام.". به جای:"او به من احترام نمی‌گذارد."، بگوییم:"رفتاری دیدم که برای من معنای بی‌احترامی داشت." و به جای:"او آدم دشواری است."، از خودمان بپرسیم: "در تعامل من با او چه اتفاقی می‌افتد که این تجربه را دارم؟"

این تغییر زبان شاید در نگاه اول بازی با کلمات به نظر برسد، اما تغییر مهمی در پشت آن اتفاق افتاده است. در جمله اول، قضاوت به ویژگی دیگری تبدیل شده است. در جمله دوم، مالکیت تفسیر را خودمان بر عهده گرفته‌ایم. این به معنای انکار رفتار نامناسب دیگران نیست. قرار نیست هر بی‌احترامی، بدقولی، فریب یا رفتار آسیب‌زایی را با جمله «شاید برداشت من است» بی‌اثر کنیم. شواهد تکرارشونده اهمیت دارند، الگوهای رفتاری اهمیت دارند و گاهی قضاوت درباره دیگری برای محافظت از خودمان ضروری است. اما حتی آنجا نیز می‌توانیم میان اطمینان موجه و قطعیت مطلق تفاوت بگذاریم.

 شاید مسئله، قضاوت کمتر نباشد؛ قضاوت بهتر باشد.

کانمن، سیبونی و سانستین برای بهبود قضاوت‌های حرفه‌ای از اصطلاح Decision Hygiene استفاده می‌کنند: به جای اینکه امیدوار باشیم افراد صرفاً «کمتر سوگیری داشته باشند»، فرایندهایی طراحی کنیم که احتمال خطا و نویز را کاهش دهند؛ برای مثال، تا حد ممکن ارزیابی‌ها را ساختارمند کنیم، ابعاد مختلف یک مسئله را جداگانه بررسی کنیم و پیش از رسیدن به قضاوت نهایی، اطلاعات مرتبط را منظم‌تر ارزیابی کنیم.

در زندگی روزمره شاید نتوانیم برای هر قضاوت چنین فرایندی طراحی کنیم. اما می‌توانیم چند عادت ساده داشته باشیم:

  • قبل از اینکه درباره «آدم» نتیجه بگیریم، دوباره به «رفتار» برگردیم.
  • میان آنچه مشاهده کرده‌ایم و آنچه استنباط کرده‌ایم تفاوت بگذاریم.
  • به دنبال شواهدی بگردیم که قضاوت فعلی ما را به چالش می‌کشند، نه فقط شواهدی که آن را تأیید می‌کنند.
  • از خودمان بپرسیم چه اطلاعاتی هنوز نداریم.
  • و شاید مهم‌تر از همه، در ذهنمان جایی برای این جمله باز نگه داریم:"ممکن است برداشت من، تمام داستان نباشد."

قضاوت کردن اجتناب‌ناپذیر است. اما تبدیل قضاوت به حقیقتی قطعی، اجتناب‌ناپذیر نیست. شاید بلوغ شناختی نه در این باشد که دیگران را قضاوت نکنیم، بلکه در این باشد که فراموش نکنیم قاضی نیز بخشی از ماجراست. و شاید ارزش داشته باشد هر از گاهی به آدم‌هایی فکر کنیم که درباره‌شان مطمئنیم و از خودمان بپرسیم:

چند مورد از چیزهایی که امروز درباره آن‌ها «می‌دانم»، در واقع چیزهایی هستند که روزی درباره‌شان «قضاوت کرده‌ام»؟

دکتر حمیدرضا جعفری

دکترای حرفه ای پزشکی، MBA مدیریت عمومی دانشگاه تهران و MBA مدیریت استراتژیک بازاریابی سازمان مدیریت صنعتی، فعال و مشاور ارشد در صنعت سلامت، مدرس و تسهیلگر مهارتهای نرم و مدرس و مشاور حوزه رهبری و مدیریت، مدرس بازاریابی، کوچ حرفه ای، مترجم، بنیانگذار و مدیرعامل روما

چرا آدم‌ها آنچه را می‌دانند، نمی‌گویند؟

27 مهر 1405
19دقیقه

تصور کنید در جلسه‌ای مدیریتی، تصمیمی مهم در حال شکل‌گیری است. گزارش‌ها ارائه شده‌اند، گزینه‌ها بررسی شده‌اند و مدیر جلسه می‌پرسد: "کسی نظر دیگری ندارد؟" چند ثانیه سکوت برقرار می‌شود. کسی مخالفت نمی‌کند. تصمیم نهایی می‌شود و جلسه پایان می‌یابد. اما بیرون از اتاق، گفت‌وگوها تازه آغاز می‌شوند. یکی می‌گوید از ابتدا می‌دانسته زمان‌بندی پروژه واقع‌بینانه نیست. دیگری نگران پیامدهای تصمیم برای مشتریان بوده است. نفر سوم به تجربه‌ای مشابه اشاره می‌کند که چند سال پیش به شکست انجامیده بود. هیچ‌کدام از این اطلاعات در جلسه مطرح نشده‌اند. مسئله این نیست که سازمان اطلاعات کافی نداشته است. اطلاعات وجود داشته، اما در لحظه‌ای که می‌توانسته بر تصمیم اثر بگذارد، وارد گفت‌وگو نشده است. اینجا با یکی از پدیده‌های مهم و درعین‌حال کمتر دیده‌شده زندگی سازمانی روبه‌رو هستیم: سکوت سازمانی (Organizational Silence). سکوتی که گاهی با توافق اشتباه گرفته می‌شود، گاهی نشانه احترام به سلسله‌مراتب تلقی می‌شود و گاهی آن‌قدر عادی است که دیگر کسی متوجه حضورش نمی‌شود. پرسش اصلی این مقاله آن نیست که چرا بعضی کارکنان کم‌حرف‌اند. پرسش مهم‌تر این است: چه اتفاقی در یک سازمان می‌افتد که افراد، با وجود داشتن اطلاعات، نگرانی‌ها یا پیشنهادهای مهم، تصمیم می‌گیرند آنها را مطرح نکنند؟

روما

روما

روما شرکت آموزشی مشاوره ای در حوزه توسعه سرمایه انسانی با سابقه یک دهه فعالیت در صنایع مختلف و در فضای بخش خصوصی کسب و کار ایران است. اعضای ما مطالبی را با شما به اشتراک می گذارند. برای اطلاعات بیشتر، همراهی و ارائه هر توضیح مورد نیاز با ما تماس بگیرید.

دام دانایی

11 مهر 1405
19دقیقه

یکی از بزرگ‌ترین تناقض‌های رهبری این است که هرچه افراد باتجربه‌تر، موفق‌تر و صاحب‌نفوذتر می‌شوند، احتمال بیشتری دارد که کمتر سؤال بپرسند. نه به این دلیل که کنجکاوی خود را از دست داده‌اند. بلکه چون به‌تدریج، تجربه جای کنجکاوی را می‌گیرد. این اتفاق، در نگاه اول طبیعی به نظر می‌رسد. سال‌ها تجربه، صدها تصمیم، ده‌ها پروژه موفق و شکست‌خورده، ذهن را به الگوهایی مجهز می‌کند که تصمیم‌گیری را سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر می‌سازند. روان‌شناسان شناختی این فرایند را بخشی ضروری از یادگیری انسان می‌دانند؛ مغز، برای آنکه هر بار همه‌چیز را از نو تحلیل نکند، الگو می‌سازد و از تجربه‌های گذشته برای تفسیر موقعیت‌های جدید استفاده می‌کند. اگر چنین قابلیتی وجود نداشت، تصمیم‌گیری روزمره تقریباً ناممکن می‌شد. اما همین نقطه قوت، می‌تواند به بزرگ‌ترین نقطه آسیب نیز تبدیل شود. در این مقاله، به بررسی این ادعا می پردازیم.

دکتر حمیدرضا جعفری

دکتر حمیدرضا جعفری

دکترای حرفه ای پزشکی، MBA مدیریت عمومی دانشگاه تهران و MBA مدیریت استراتژیک بازاریابی سازمان مدیریت صنعتی، فعال و مشاور ارشد در صنعت سلامت، مدرس و تسهیلگر مهارتهای نرم و مدرس و مشاور حوزه رهبری و مدیریت، مدرس بازاریابی، کوچ حرفه ای، مترجم، بنیانگذار و مدیرعامل روما

تواضع: وقتی یک فضیلت اخلاقی به مزیت رقابتی رهبران تبدیل می‌شود (بخش دوم)

12 مرداد 1405
19دقیقه

رهبری متواضع، کمتر به این مربوط است که رهبر چقدر می‌داند و بیشتر به این مربوط است که سازمان او چقدر می‌تواند یاد بگیرد. این جمله، شاید مهم‌ترین تفاوت میان نگاه سنتی و نگاه امروز به رهبری باشد. در گذشته، رهبر موفق کسی بود که پاسخ‌های بیشتری داشت. امروز، بیش از هر زمان دیگری، رهبر موفق کسی است که بتواند پرسش‌های بهتری مطرح کند. کسی که بتواند شرایطی ایجاد کند تا دانش پراکنده در ذهن افراد، به دانشی مشترک برای سازمان تبدیل شود. چنین رهبری، اقتدار خود را از نمایش بی‌خطا بودن به دست نمی‌آورد.اقتدار او، از کیفیت یادگیری‌ای ناشی می‌شود که در اطرافش شکل می‌گیرد. به همین دلیل است که پژوهشگران امروز، رهبری متواضع را صرفاً یک فضیلت اخلاقی یا ویژگی شخصیتی نمی‌دانند. در ایم مقاله به بررسی مفصل این موضوع می پردازیم.

دکتر حمیدرضا جعفری

دکتر حمیدرضا جعفری

دکترای حرفه ای پزشکی، MBA مدیریت عمومی دانشگاه تهران و MBA مدیریت استراتژیک بازاریابی سازمان مدیریت صنعتی، فعال و مشاور ارشد در صنعت سلامت، مدرس و تسهیلگر مهارتهای نرم و مدرس و مشاور حوزه رهبری و مدیریت، مدرس بازاریابی، کوچ حرفه ای، مترجم، بنیانگذار و مدیرعامل روما

تواضع: وقتی یک فضیلت اخلاقی به مزیت رقابتی رهبران تبدیل می‌شود (بخش اول)

05 مرداد 1405
19دقیقه

اگر تا همین چند سال پیش از مدیران پرسیده می‌شد مهم‌ترین ویژگی یک رهبر موفق چیست، احتمالاً پاسخ‌هایی مانند قاطعیت، اعتمادبه‌نفس، قدرت تصمیم‌گیری یا توان اثرگذاری بیشتر شنیده می‌شد. امروز، این فهرست در حال تغییر است. علم مدیریت و حوزه رواشناسی سازمانی پیشرفت کرده است و اولویت های ویژگیهای مورد نیاز برای رهبری نیز هم بر این اساس، و هم بر اساس شتاب دنیای امروز و تغییرات بسیار در محیط، دچار دیگرگونی است. آنچه به زعم ما به عنوان ویژگیهای مورد نیاز رهبری است متفاوت است. یکی از زیربنایی ترین و حیاتی ترین این ویژگیها تواضع است. در این مقاله و دنباله آن به این ادعا پرداخته شده است.

دکتر حمیدرضا جعفری

دکتر حمیدرضا جعفری

دکترای حرفه ای پزشکی، MBA مدیریت عمومی دانشگاه تهران و MBA مدیریت استراتژیک بازاریابی سازمان مدیریت صنعتی، فعال و مشاور ارشد در صنعت سلامت، مدرس و تسهیلگر مهارتهای نرم و مدرس و مشاور حوزه رهبری و مدیریت، مدرس بازاریابی، کوچ حرفه ای، مترجم، بنیانگذار و مدیرعامل روما

رشد و توسعه فردی مسیری است که با همراهی و هدایت حرفه‌ای معنا پیدا می‌کند. در گروه روما، ما با بیش از یک دهه تجربه در حوزه آموزش، مشاوره، کوچینگ،برگزاری رویداد و ارائه محتوا همراه شما در این مسیر هستیم.