مواجهه با یک سوءتفاهم قدیمی، دانستن کافی نیست
رهبران از تصمیمهای سخت فرار نمیکنند، از هیجانهای سخت فرار میکنند.
یکی از بزرگترین سوءبرداشتها درباره رهبری این است که تصور میکنیم آنها نباید بترسند، تردید کنند یا مضطرب شوند. اما آنچه امروز از روانشناسی، علوم اعصاب و تجربه عملی توسعه رهبری میآموزیم، تصویر متفاوتی ارائه میدهد. رهبران اثربخش، الزاماً هیجانهای کمتری ندارند. آنها ظرفیت بیشتری برای زیستن با آن هیجانها دارند. ترس را تجربه میکنند، اما اجازه نمیدهند ترس تصمیم بگیرد. شرم را تجربه میکنند، اما حقیقت را پنهان نمیکنند. عدم قطعیت را میبینند، اما در انتظار قطعیت کامل نمیمانند. همین ظرفیت است که پیتر برگمن آن را شجاعت هیجانی نامیده است و در این مقاله بر این مفهوم مروری خواهیم داشت. ارزش این مفهوم، نه در تازگی نام آن، بلکه در این است که توجه ما را از "مهارتهای رهبری" به "رابطه رهبر با جهان درونی خودش" نیز معطوف میکند. زیرا در نهایت، بسیاری از تصمیمهای دشوار، پیش از آنکه در اتاق جلسه گرفته شوند، در گفتوگویی خاموش میان یک انسان و هیجانهای خودش تعیین تکلیف میشوند.
رهبران از تصمیمهای سخت فرار نمیکنند، از هیجانهای سخت فرار میکنند.
( در نگارش این مقاله از هوش مصنوعی کمک گرفته شده است.)
همه چیزاز یک صبحانه به صرف املت آغاز شد. با دوست خوبم مهندس بهنام براتی در حین این صبحانه در مورد سکان و رهبران و شرایط امروز گفتگو میکردیم و او هم که مثل همیشه حاضر الذهن است و پیشنهادات خوبی دارد، پیتر برگمن و ایده "شجاعت هیجانی" را به من معرفی کرد. به نظرم بسیار مهم آمد و مکمل حرفهای چند وقت اخیرمان و در راستای آگاهی و خودمراقبتی و توسعه فردی که برای رهبران و مدیران در نظر داشتیم. از طرفی هم جمع بندی ما به عنوان مهمترین وظیفه مدیران و رهبران در شرایط بحران که مدیریت هیجانات در خود و سرمایههای انسانی سازمانشان است با این چارچوب کاملتر می شود. بنابراین شروع به تحقیق و مطالعه کردم و حاصل آن اینجاست. اجازه بدهید با یک سوال شروع کنم:
اگر از مدیران بپرسید مهمترین مانع رهبری مؤثر چیست، پاسخها معمولاً قابل پیشبینیاند:
کمبود زمان، فشار کاری، ابهام، مقاومت کارکنان یا شاید کمبود آموزش.
اما اجازه بدهید سؤال را کمی تغییر دهیم:
- چرا مدیری که دقیقاً میداند باید بازخورد بدهد، باز هم آن گفتوگو را هفتهها به تعویق میاندازد؟
- چرا مدیری که بارها درباره اهمیت تفویض اختیار شنیده است، همچنان همه تصمیمها را خودش میگیرد؟
- چرا مدیری که بهخوبی میداند باید اشتباه خود را بپذیرد، ترجیح میدهد آن را توجیه کند؟
اگر مسئله کمبود دانش بود، انتظار داشتیم با افزایش تعداد کتابها، دورههای آموزشی و مدلهای مدیریتی، این رفتارها به تدریج از میان بروند. اما دست کم تجربه ما در کار با مدیران و سازمانها چیز دیگری میگوید. اینکه بسیاری از مدیران، مسئله را نمیدانند موضوع اصلی به نظر نمی رسد. مسئله این است که آنچه را میدانند، انجام نمیدهند.
سالها پیش، جفری ففر و رابرت ساتن این پدیده را با عنوان شکاف میان دانستن و عمل کردن (Knowing–Doing Gap) توصیف کردند. آنها نشان دادند که در بسیاری از سازمانها، دانش مورد نیاز برای تصمیمهای درست وجود دارد، اما تبدیل این دانش به رفتار، داستان دیگری است .این مشاهده، پرسش مهمتری را پیش روی ما میگذارد:
اگر مشکل کمبود دانش نیست، پس مانع اصلی کجاست؟
آنچه از آن فرار میکنیم، خودِ تصمیم نیست.
در نگاه اول، به نظر میرسد انسانها از موقعیتهای دشوار فرار میکنند: از اخراج یک همکار. از دادن یک بازخورد منفی. از پذیرش اشتباه. از اعلام یک تصمیم نامحبوب. اما روانشناسی امروز تصویر ظریفتری ارائه میکند.
استیون هیز، بنیانگذار درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (Acceptance and Commitment Therapy یا ACT)، بیش از سه دهه است روی مفهومی کار میکند که آن را اجتناب تجربهای (Experiential Avoidance) مینامد . ایده او در ظاهر ساده است، اما پیامدهای عمیقی دارد. او میگوید انسانها معمولاً از خودِ موقعیت فرار نمیکنند بلکه از تجربه درونی آن موقعیت فرار میکنند.
به بیان دیگر، آنچه ما را از گفتوگوی دشوار دور میکند، خودِ گفتوگو نیست. آنچه ما را از تصمیمگیری بازمیدارد، خودِ تصمیم نیست. آنطور که دیدیم و خواندیم، آنچه ما را وادار به کنترلگری میکند، خودِ واگذاری کار نیست. بلکه هیجانهایی است که این موقعیتها در ما برمیانگیزند: ترس، شرم، احساس گناه، تردید، اضطراب، احساس آسیبپذیری. ما اغلب برای رهایی از این هیجانها، رفتارهایی را انتخاب میکنیم که در کوتاهمدت آرامش ایجاد میکنند، اما در بلندمدت مسئله را بزرگتر میکنند. تصمیم را عقب میاندازیم. بازخورد را نمیدهیم. جلسه را لغو میکنیم. همه چیز را خودمان انجام میدهیم. یا برای حفظ تصویری که از خود ساختهایم، مسئولیت را به عوامل بیرونی نسبت میدهیم. در ظاهر، این رفتارها متفاوتاند اما شاید همه آنها، پاسخهای متفاوت به یک مسئله مشترک باشند:
فرار از تجربه کردن یک هیجان ناخوشایند.
مغز ما برای آرام شدن ساخته شده است نه الزاماً برای درست عمل کردن.
اینجا لازم است به نکتهای اشاره کنیم که یافتههای علوم اعصاب نیز از آن حمایت میکنند. مغز انسان، محصول میلیونها سال تکامل است، تکاملی که هدف اصلی آن بقا بوده است، در بسیاری از موقعیتها، مغز ترجیح میدهد سریعتر از فشار روانی فاصله بگیرد، حتی اگر این فاصله گرفتن به قیمت یک تصمیم ضعیفتر تمام شود. به همین دلیل است که گاهی تعویق انداختن یک تصمیم، در لحظه احساس آرامش ایجاد میکند، توجیه کردن یک اشتباه برای چند دقیقه از تجربه شرم جلوگیری میکند یا کنترل کردن همه چیز، اضطراب ناشی از عدم قطعیت را کاهش میدهد. این آرامش، واقعی است اما معمولاً موقتی است و دقیقاً همین پاداش کوتاهمدت است که این الگوهای رفتاری را بارها و بارها تکرار میکند. روانشناسان این چرخه را یکی از سازوکارهای اصلی حفظ اجتناب تجربهای میدانند، زیرا هر بار که فرد با اجتناب، از هیجان ناخوشایند فاصله میگیرد، مغز یاد میگیرد که همین راه را دوباره تکرار کند.
شاید مسئله، کمبود شجاعت نباشد.
در ادبیات مدیریت، معمولاً درباره شجاعت زیاد صحبت میشود اما شاید لازم باشد پیش از آن، درباره نوع شجاعتی که از آن سخن میگوییم، دقیقتر شویم. آیا شجاعت یعنی نترسیدن؟
تاریخ، روانشناسی و حتی تجربه شخصی ما، چنین چیزی را تأیید نمیکنند. شاید مسئله این نباشد که رهبران بزرگ، کمتر میترسند. آنها، بیش از دیگران، توانایی ماندن در کنار هیجانهای ناخوشایند را پیدا کردهاند بیآنکه اجازه دهند آن هیجانها، جهت تصمیمهایشان را تعیین کنند.اگر این فرض درست باشد، آنچه بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، آموزش ابزار یا مدل مدیریتی جدید نیست. بلکه شناخت ظرفیتی است که تا همین چند سال پیش، کمتر در ادبیات مدیریت درباره آن صحبت میشد. ظرفیتی که برخی نویسندگان مدیریت، از جمله پیتر برگمن، آن را شجاعت هیجانی (Emotional Courage) نامیدهاند. اما پیش از آنکه این مفهوم را بپذیریم، باید به یک پرسش مهمتر پاسخ دهیم:
آیا "شجاعت هیجانی" صرفاً یک اصطلاح جذاب مدیریتی است، یا بر شانه دههها پژوهش روانشناسی ایستاده است؟
یکی از مهمترین تغییرات در روانشناسی طی دو دهه گذشته، تغییر نگاه به هیجانها بوده است. برای سالها، بسیاری از رویکردهای توسعه فردی، هیجانهای ناخوشایند را دشمن عملکرد میدانستند اما پژوهشها به تدریج تصویر متفاوتی ترسیم کردند. هیجانها، دشمن انسان نیستند. آنها بخشی از نظام بقا هستند. اطلاعاتی درباره آنچه برای ما مهم است در اختیارمان میگذارند.خطر را نشان میدهند. ارزشها را آشکار میکنند و گاهی حتی هشدار میدهند که چیزی در حال از دست رفتن است. مسئله، وجود هیجان نیست بلکه رابطه ما با هیجان است.
در همین راستا، جیمز گراس، یکی از شناختهشدهترین پژوهشگران حوزه تنظیم هیجان، نشان داده است که تلاش برای سرکوب هیجانها (Suppression)، اگرچه ممکن است ظاهر فرد را آرامتر نشان دهد، اما معمولاً هزینههای شناختی، فیزیولوژیک و بینفردی قابل توجهی به همراه دارد. در مقابل، راهبردهای سازگارانهتر تنظیم هیجان، به افراد کمک میکنند بدون انکار یا سرکوب تجربه درونی، رفتار مؤثرتری داشته باشند . به بیان سادهتر مسئله این نیست که هیجان نداشته باشیم. این است که اجازه ندهیم هیجان، تنها فرمانده رفتار ما باشد.
انعطافپذیری روانشناختی: ظرفیتی که کمتر درباره آن صحبت کردهایم
اگر بخواهیم از میان دهها مفهوم روانشناسی، تنها یک مفهوم را انتخاب کنیم که بیشترین ارتباط را با رفتار رهبران داشته باشد، شاید انعطافپذیری روانشناختی (Psychological Flexibility) یکی از بهترین گزینهها باشد. استیون هیز و همکارانش این ظرفیت را چنین توصیف میکنند: توانایی آنکه فرد، حتی در حضور هیجانها، افکار یا خاطرات ناخوشایند، همچنان بتواند رفتاری را انتخاب کند که با ارزشهایش همسو است .دقت کنید. در این تعریف، هیچ صحبتی از حذف ترس نشده است. هیچکس وعده نمیدهد که اضطراب از بین میرود. کسی نمیگوید شرم محو خواهد شد.
بلکه سؤال این است:
آیا میتوان با وجود این هیجانها، همچنان تصمیم درستی گرفت؟
این تفاوت، کوچک به نظر میرسد اما در عمل، تمام بازی را تغییر میدهد.
شاید رهبران بزرگ، کمتر نمیترسند.
اجازه بدهید یک مثال ساده بزنیم. فرض کنید مدیرعامل سازمانی هستید و باید یکی از مدیران قدیمی مجموعه را کنار بگذارید. از نظر منطقی، تصمیم روشن است. شواهد وجود دارد. تیم منابع انسانی موافق است. هیئتمدیره نیز حمایت میکند. اما هنوز تصمیم را اعلام نکردهاید. چرا؟ معمولاً پاسخ این نیست که "نمیدانم چه باید بکنم."
پاسخ واقعی، چیز دیگری است. شاید از شکستن رابطهای قدیمی میترسید. شاید نگران قضاوت دیگران هستید. شاید از احساس گناهی که بعد از آن تجربه خواهید کرد، فرار میکنید. یا شاید نمیخواهید با ناراحتی طرف مقابل روبهرو شوید. در همه این مثالها، دانش مسئله نیست. هیجان است.
از چابکی هیجانی تا شجاعت هیجانی
در سال ۲۰۱۶، سوزان دیوید، روانشناس دانشکده پزشکی هاروارد، کتابی منتشر کرد که به سرعت به یکی از منابع مهم رهبری و توسعه فردی تبدیل شد: Emotional Agility.
او جملهای دارد که به گمان من، ارزش بارها خواندن را دارد:
"هیجانها داده هستند، فرمان نیستند."
(Emotions are data, not directives.)
(Susan David, Emotional Agility, 2016)
شاید در نگاه اول، این جمله ساده به نظر برسد. اما اگر آن را در زندگی مدیریتی ترجمه کنیم، معنایش این میشود: ترس، اطلاعاتی درباره وضعیت من میدهد اما قرار نیست به جای من تصمیم بگیرد. شرم، چیزی را درباره ارزشهای من آشکار میکند اما قرار نیست رفتار آینده مرا تعیین کند. اضطراب، وجود عدم قطعیت را نشان میدهد اما قرار نیست فرمان حرکت را در دست بگیرد.
سوزان دیوید این ظرفیت را چابکی هیجانی مینامد. یعنی توانایی حرکت کردن همراه هیجانها، نه جنگیدن با آنها و نه تسلیم شدن در برابرشان.
پیتر برگمن، نامی برای یک ظرفیت قدیمی انتخاب کرد
در اینجاست که به پیتر برگمن میرسیم. برگمن، برخلاف هیز یا گراس، نظریهپرداز روانشناسی نیست. او یک مشاور رهبری است که سالها با مدیران ارشد سازمانها کار کرده است. مشاهده او ساده اما عمیق بود: مدیران، اغلب میدانند چه کاری درست است اما حاضر نیستند هیجانهایی را که انجام آن کار ایجاد میکند، تجربه کنند. برگمن برای این ظرفیت، اصطلاح شجاعت هیجانیرا پیشنهاد میکند. او آن را نه به معنای نترسیدن، بلکه به معنای تمایل به تجربه کردن هیجانها تعریف میکند:
.Emotional courage is the willingness to feel
(Peter Bregman, Leading with Emotional Courage, 2018)
او از واژه کنترل استفاده نمیکند. از مدیریت هم شروع نمیکند. بلکه از "مایل بودن به تجربه کردن" سخن میگوید. به بیان دیگر شجاعت هیجانی یعنی بتوانم وارد گفتوگویی شوم که از آن میترسم. بتوانم اشتباهم را بپذیرم در حالی که شرم را تجربه میکنم. بتوانم مسئولیت تصمیمی را بپذیرم که ممکن است همه از آن راضی نباشند. نه به این دلیل که دیگر نمیترسم بلکه چون یاد گرفتهام ترس، تنها یکی از مسافران این سفر است، نه راننده آن.
شاید آموزشهای رهبری، یک حلقه گمشده داشتهاند
اگر این تصویر را کنار هم بگذاریم، شاید بتوان دلیل شکست بسیاری از آموزشهای رهبری را بهتر فهمید. سالهاست که به مدیران میآموزیم چگونه بازخورد بدهند، چگونه تفویض اختیار کنند، چگونه تعارض را مدیریت کنند، چگونه تصمیم بگیرند. اما کمتر از آنها میپرسیم:
وقتی قرار است این کارها را انجام دهید، چه هیجانی را تجربه میکنید؟
و مهمتر از آن:
آیا ظرفیت ماندن در کنار آن هیجان را دارید؟
شاید آموزش مهارت، بدون ساختن این ظرفیت، شبیه آن باشد که رانندگی را به کسی یاد بدهیم، اما هرگز درباره ترسی که هنگام ورود به بزرگراه تجربه میکند، حرفی نزنیم. دانستن، لازم است اما همیشه کافی نیست. اگر آنچه تا اینجا گفته شد را بپذیریم، شاید لازم باشد نگاه خود را به بسیاری از رفتارهای مدیریتی تغییر دهیم.
در سازمانها معمولاً رفتارها را قضاوت میکنیم و میگوییم:
این مدیر بیش از حد کنترلگر است. آن یکی اهل تصمیمگیری نیست. یکی دیگر نمیتواند تفویض اختیار کند. مدیر دیگری مسئولیت اشتباهاتش را نمیپذیرد.
اما شاید اینها، بیش از آنکه مشکل باشند، نشانه باشند. نشانههای چیزی عمیقتر که زیر سطح رفتار جریان دارد. شاید سؤال درست این نباشد که: این مدیر چرا این رفتار را انجام میدهد؟
بلکه این باشد: این مدیر دارد از تجربه کدام هیجان فرار میکند؟
به نظر من، همین تغییر سؤال، یکی از مهمترین تغییرات پارادایمی در توسعه رهبری است.
پنج رفتاری که شاید معنای دیگری داشته باشند
اجازه بدهید همان مثالهای ابتدای مقاله را دوباره مرور کنیم.
اما این بار، نه از زاویه رفتار، بلکه از زاویه هیجان.
| رفتار | شاید هیجانِ اجتنابشده |
| به تعویق انداختن تصمیمهای سخت | ترس از اشتباه، مسئولیت یا پیامد تصمیم |
| اجتناب از گفتوگوهای دشوار | ترس از تعارض، طرد شدن یا ناراحت کردن دیگری |
| کنترلگری افراطی | اضطراب ناشی از عدم قطعیت و از دست دادن کنترل |
| ناتوانی در تفویض اختیار | اضطراب ناشی از ناقص انجام شدن کار یا از دست رفتن استاندارد ذهنی |
| نپذیرفتن اشتباه | شرم، آسیبپذیری یا ترس از قضاوت دیگران |
این جدول، یک مدل تشخیصی نیست. قرار نیست بگوییم هر کنترلگری، حتماً از اضطراب میآید یا هر تعویق، حتماً ناشی از ترس است. رفتار انسان، همیشه چندعلتی است. فرهنگ سازمانی، ساختار قدرت، نظام پاداش، شخصیت، تجربههای گذشته و حتی شرایط اقتصادی، همگی میتوانند در شکلگیری این رفتارها نقش داشته باشند. اما در کنار همه این عوامل، شاید یک متغیر مهم را کمتر دیدهایم: رابطه مدیر با هیجانهای خودش. به همین دلیل است که دو مدیر، در شرایط تقریباً مشابه، ممکن است رفتارهایی کاملاً متفاوت نشان دهند. یکی وارد گفتوگوی دشوار میشود دیگری آن را ماهها عقب میاندازد. اطلاعات هر دو تقریباً یکسان است. تفاوت، الزاماً در دانش نیست. در ظرفیت ماندن در کنار هیجان است.
آیا میتوان این ظرفیت را ساخت؟
پژوهشهای دو دهه گذشته، پاسخ امیدوارکنندهای میدهند. تقریباً تمام رویکردهای نوین مبتنی بر پذیرش، از درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) گرفته تا پژوهشهای سوزان دیوید درباره چابکی هیجانی، بر یک نکته مشترک تأکید دارند:
هدف، حذف هیجان نیست بلکه تغییر رابطه ما با هیجان است.
به همین دلیل، شاید نخستین گام، برخلاف تصور رایج، مدیریت هیجان هم نباشد. بلکه دیدن آن باشد. نام بردن از آن. پذیرفتن حضورش و سپس تصمیم گرفتن بر اساس ارزشها، نه صرفاً بر اساس حال لحظه. این ماجرای هوش هیجانی و مدیریت هیاجانات است.
در همین زمینه، پژوهشهای متیو لیبرمن و همکارانش نشان دادهاند که صرفِ نامگذاری هیجان (Affect Labeling) میتواند شدت واکنش هیجانی را کاهش دهد و فعالیت نواحی تنظیمکننده مغز را افزایش دهد . شاید به همین دلیل است که گاهی گفتن یک جمله ساده، از آنچه تصور میکنیم عمیقتر است:
از این گفتوگو میترسم.
یا
پذیرش این اشتباه برایم شرمآور است.
این جملهها مشکل را حل نمیکنند اما اجازه نمیدهند هیجان، در تاریکی عمل کند.
شاید این همان حلقه گمشده آموزشهای رهبری باشد.
اگر بخواهم تمام این مقاله را در یک جمله خلاصه کنم، این جمله را انتخاب میکنم:
رهبران، معمولاً از تصمیمهای سخت فرار نمیکنند، از هیجانهای سخت فرار میکنند.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از آموزشهای رهبری، با وجود کیفیت بالا، تغییر پایداری ایجاد نمیکنند. زیرا عمدتاً به این سؤال پاسخ میدهند: چه کاری باید انجام داد؟
در حالی که کمتر میپرسند: وقتی قرار است آن کار را انجام دهید، چه چیزی در درون شما اتفاق میافتد؟
و تا زمانی که این سؤال نادیده گرفته شود، فاصله میان دانستن و عمل کردن، همچنان باقی خواهد ماند.
این نگاه، همه حقیقت نیست
در اینجا شاید لازم باشد از یک سوءبرداشت دیگر هم پیشگیری کنیم. اگر تا اینجا گفتهایم بسیاری از رفتارهای رهبری، ریشه در نحوه مواجهه افراد با هیجانهای ناخوشایند دارند، نباید به این نتیجه برسیم که همه رفتارهای مدیریتی را میتوان با همین عینک توضیح داد. رفتار انسان، بهویژه در سازمان، پدیدهای چندلایه است.
گاهی مدیری تصمیم دشواری را به تعویق میاندازد، نه به این دلیل که از تجربه ترس یا شرم اجتناب میکند، بلکه چون اطلاعات کافی در اختیار ندارد. گاهی کنترلگری، محصول اضطراب نیست بلکه نتیجه ساختارهای پاداشی است که فقط مدیر را پاسخگو میدانند. گاهی ناتوانی در تفویض اختیار، از بیاعتمادی هیجانی نمیآید بلکه ناشی از ضعف واقعی مهارت یا تجربه اعضای تیم است. گاهی هم، آنچه ما "شجاعت" مینامیم، در عمل چیزی جز بیاحتیاطی یا اعتمادبهنفس کاذب نیست. به همین دلیل، هیچ رفتار مدیریتی را نباید تنها با یک متغیر توضیح داد.
فرهنگ سازمانی، ساختار قدرت، کیفیت نظام حکمرانی، شخصیت افراد، تجربههای گذشته، مهارتهای ارتباطی، شرایط اقتصادی و حتی میزان خستگی یا فرسودگی روانی مدیران، همگی میتوانند بر رفتار آنها اثر بگذارند. به همین دلیل است که در علوم رفتاری، پژوهشگران معمولاً از واژههایی مانند عامل مؤثر استفاده میکنند، نه علت.
شجاعت هیجانی نیز از این قاعده مستثنا نیست.
پس چرا پرداختن به آن اهمیت دارد؟
با وجود این محدودیتها، به نظر میرسد توجه به رابطه رهبران با هیجانهای خود، یک خلأ جدی را در ادبیات توسعه رهبری پر میکند. در چند دهه گذشته، بیشتر آموزشهای رهبری بر سه پرسش متمرکز بودهاند:
چه باید بدانیم؟
چه مهارتی را باید یاد بگیریم؟
چگونه باید عمل کنیم؟
اینها پرسشهای مهمی هستند. اما شاید یک پرسش دیگر، کمتر مطرح شده باشد:
وقتی میخواهیم آنچه را میدانیم به عمل تبدیل کنیم، در درون ما چه میگذرد؟
شاید همین پرسش، حلقه اتصال میان روانشناسی و رهبری باشد.
شجاعت هیجانی: یک سازه علمی یا یک چارچوب کاربردی؟
برخلاف مفاهیمی مانند هوش هیجانی (Emotional Intelligence)، تنظیم هیجان (Emotion Regulation) یا انعطافپذیری روانشناختی (Psychological Flexibility) که دهها سال پژوهش تجربی، ابزارهای سنجش و ادبیات دانشگاهی گسترده پشت سر خود دارند، شجاعت هیجانی به صورت مستقل و یک ترم تخصصی، هنوز چنین جایگاهی در روانشناسی ندارد. تا امروز، نه مدل واحدی برای آن وجود دارد، نه مقیاس استانداردی که بهطور گسترده در پژوهشهای دانشگاهی پذیرفته شده باشد. بیشتر آنچه امروز درباره شجاعت هیجانی میخوانیم، از آثار پیتر برگمن و گروهی از نویسندگان حوزه رهبری و کوچینگ میآید، نه از ادبیات کلاسیک روانشناسی. اما این به معنای بیاعتبار بودن آن نیست.
به نظر میرسد برگمن، بیش از آنکه یک نظریه جدید ارائه کرده باشد، مجموعهای از یافتههای معتبر روانشناسی را به زبان مدیران ترجمه کرده است. اگر بخواهیم این مفهوم را به اجزای سازندهاش تجزیه کنیم، تقریباً همه آنها پشتوانه علمی مستقلی دارند:
| آنچه برگمن «شجاعت هیجانی» مینامد | پشتوانه پژوهشی |
| ماندن در کنار هیجانهای ناخوشایند | Experiential Avoidance و پژوهشهای ACT (Steven Hayes) |
| اقدام بر اساس ارزشها، نه صرفاً هیجان لحظه | Psychological Flexibility |
| شناخت و نامگذاری هیجان | Emotion Regulation و Affect Labeling (James Gross، Matthew Lieberman) |
| حرکت همراه هیجان، نه جنگیدن با آن | Emotional Agility (Susan David) |
| شکاف میان دانستن و عمل کردن | Knowing–Doing Gap (Pfeffer & Sutton) |
به همین دلیل، شاید منصفانهتر باشد اگر شجاعت هیجانی را نه یک نظریه مستقل، بلکه یک چارچوب کاربردی (Applied Leadership Framework) بدانیم؛ چارچوبی که یافتههای معتبر چند حوزه مختلف را برای حل یک مسئله مشخص کنار هم قرار داده است:
چرا انسان، با وجود آنکه میداند چه باید بکند، گاهی از انجام همان کار طفره میرود؟
شاید مهمترین دستاورد این مفهوم، تغییر سؤال باشد
به گمان من، ارزش اصلی شجاعت هیجانی، حتی در خود این اصطلاح هم نیست. ارزش آن، در تغییری است که در نوع پرسیدن سؤال ایجاد میکند. سالها در توسعه مدیران، از آنها پرسیدهایم: چه مهارتی را باید یاد بگیری؟
شاید از این پس، گاهی لازم باشد سؤال دیگری هم بپرسیم:
وقتی میخواهی از آن مهارت استفاده کنی، کدام هیجان درونت تو را به عقب میکشد؟
شاید پاسخ این سؤال، همیشه راهحل نباشد اما اغلب، آغاز فهم دقیقتر مسئله خواهد بود.