Roma logo
فهرست بستن
آسیب‌پذیری، شجاعتی که سال‌ها آن را ضعف نامیدیم (بخش نخست)

آسیب‌پذیری، شجاعتی که سال‌ها آن را ضعف نامیدیم (بخش نخست)

چرا رهبران واقعی، بیش از آنکه نقش بازی کنند، جرأت انسان بودن دارند؟

آسیب‌پذیری به عنوان یک ویژگی اساسی و ذاتی انسان، در بازی قدرت و جایگاه، در گذر زمان به "نقظه ضعف" تغییر ماهیت داد و تبدیل به موضوعی شد که باید پنهان شود، محل ضربه خوردن است، نباید باشد، و خلاصه یک نقاب جدی برای پوشانیدنش جهت حفظ و نمایش اقتدار شکل گرفت و به صورت یک پارادایم یا الگوی ذهنی غالب، به صورت ناخودآگاه سینه به سینه منتقل شد و امروز ریشه بسیاری از چالشهای پیش روی مدیران و رهبران و بینهایت موثر بر عملکرد فردی، تیمی و سازمانی شده است. یکی از دلایل آن ریشه در خلقت و تکامل گونه انسان خردمند دارد. در این مقاله با این بعد کمی بیشتر آشنا خواهیم شد.

دکتر حمیدرضا جعفری دکتر حمیدرضا جعفری
7دقیقه
29 تیر 1405

 چرا مغز ما از گفتن "نمی‌دانم" می‌ترسد؟

زمانی که برای نخستین بار فرصت شرکت در یک ارزیابی برای ارتقا به اولین پله مدیریت و رهبری نصیبم شد، یکی از مراحل مصاحبه با مدیر ارشد منطقه خاورمیانه و شمال آفریقای یک شرکت بین‌المللی معتبر در صنعت دارو بود.

از من پرسید:

اولین کاری که اگر این مسئولیت را بگیری، برای تیمت انجام خواهی داد چیست؟

بدون مکث پاسخ دادم:

اولین کارم این است که تلاش کنم اعتماد آنها را در این نقش جدید به دست بیاورم. لازم است بدانند چه کارهایی را می‌توانم انجام بدهم، چه چیزهایی را نمی‌توانم، چه چیزهایی را هنوز بلد نیستم و کجاها به کمک خودشان نیاز خواهم داشت.

امروز که بیش از دو دهه از آن روز گذشته است، گاهی از خودم می‌پرسم چرا آن پاسخ را دادم. در آن زمان دوره MBA را گذرانده بودم. مدیریت، رفتار سازمانی، منابع انسانی، بازاریابی و استراتژی خوانده بودم. اما در هیچ‌یک از درسها و کتاب‌هایی که خوانده بودم مستقیماً چنین پاسخی را به من نیاموخته بودند.

چرا این جواب، به‌جای آنکه ضعف به نظر برسد، کار کرد؟ این سؤالی است که سال‌ها بعد، وقتی برای تهیه‌ی مجموعه پادکست‌های لیدرشیفت درباره‌ی رهبری مشغول مرور و اضافه کردن به مطالعاتم بودم، دوباره سراغم آمد. و پاسخش، آن‌طور که فکر می‌کردم، در کتاب‌های مدیریت نبود، در میلیون‌ها سال تکامل مغز انسان بود.

سوءتفاهمی که شاید از همان روز اول مدیریت آغاز می‌شود

تصور کنید امروز شما را به‌عنوان مدیر یک واحد معرفی کرده‌اند. در نخستین جلسه، همه نگاه‌ها به شماست. کارکنان منتظرند ببینند چه خواهید گفت. مدیران ارشد نیز منتظرند ببینند آیا انتخاب درستی انجام داده‌اند یا نه.

در چنین لحظه‌ای بیشتر ما بدون آنکه کسی چیزی بگوید، پیام مشترکی را دریافت می‌کنیم: از امروز باید پاسخ همه سؤال‌ها را بدانی. نباید تردید کنی. نباید اشتباه کنی. نباید ضعف نشان بدهی. نباید بگویی نمی‌دانم. نباید از دیگران کمک بخواهی. هیچ‌کس این قوانین را جایی ننوشته است اما تقریباً همه ما آنها را باور کرده‌ایم.

شاید به همین دلیل است که بسیاری از مدیران، درست از روزی که مدیر می‌شوند، آرام‌آرام از انسان بودن فاصله می‌گیرند و به بازی کردن نقش مدیر نزدیک‌تر می‌شوند، نقشی که در آن باید همیشه مطمئن، همیشه قاطع، همیشه آگاه و همیشه قدرتمند به نظر برسند. مشکل اینجاست که این تصویر، بیشتر شبیه یک ابرقهرمان است تا یک رهبر.

چرا ما این تصویر را دوست داریم؟

این فقط مشکل مدیران نیست. ما انسان‌ها اصولاً شیفته قهرمان‌ها هستیم. از اسطوره‌های یونان گرفته تا فیلم‌های هالیوود، ذهن ما همیشه شخصیت‌هایی را تحسین کرده است که شکست نمی‌خورند، پاسخ همه چیز را می‌دانند و در سخت‌ترین شرایط، به تنهایی جهان را نجات می‌دهند.

جامعه‌شناس کانادایی، اروینگ گافمن، دهه‌ها پیش در کتابThe Presentation of Self in Everyday Life  پیشنهاد کرد که بخش مهمی از زندگی اجتماعی، شبیه اجرای یک نمایش است. ما تنها رفتار نمی‌کنیم، بلکه دائماً در حال مدیریت تصویری هستیم که دیگران از ما می‌سازند. روان‌شناسان بعدها این فرایند را Impression Management نامیدند. در محیط‌های کاری، این پدیده شدت بیشتری پیدا می‌کند.

مدیر تازه‌منصوب‌شده، معمولاً احساس می‌کند باید هر روز ثابت کند که انتخاب درستی بوده است. هر اشتباه، هر مکث، هر تردید و هر پرسش، ممکن است در ذهن او به منزله‌ی از دست دادن اعتبار تعبیر شود. در نتیجه، به‌تدریج میان "نقش مدیر" و "خود واقعی" فاصله ایجاد می‌شود. هرچه این فاصله بیشتر شود، انرژی بیشتری صرف حفظ این نقش خواهد شد — و این دقیقاً همان چیزی است که برنه براون آن را یکی از ریشه‌های شرم و فرسودگی می‌داند.

اما روان‌شناسی تکاملی، لایه‌ی عمیق‌تری از این ماجرا را نشان می‌دهد.

مغز ما برای حقیقت تکامل نیافته است

گاهی تصور می‌کنیم مغز انسان، ماشینی برای کشف حقیقت است. اما علوم اعصاب و روان‌شناسی تکاملی تصویر متفاوتی ارائه می‌دهند. کار اصلی مغز، زنده نگه داشتن ما بوده است، نه حقیقت‌جویی، نه عدالت و نه حتی خوشبختی. در بیشتر تاریخ تکامل انسان، عضویت در یک گروه، شرط بقا بود. انسانی که از قبیله طرد می‌شد، معمولاً شانس بسیار کمتری برای زنده ماندن داشت. او با شکارچیان بیشتری مواجه می‌شد و غذای کمتری پیدا می‌کرد. کمتر از فرزندان خود محافظت می‌کرد. به همین دلیل، مغز انسان نسبت به هر چیزی که جایگاه اجتماعی او را تهدید کند، حساسیت فوق‌العاده‌ای پیدا کرده است. برای مغز ما، از دست دادن اعتبار اجتماعی، فقط یک مسئله روان‌شناختی نیست. در عمیق‌ترین لایه‌های تکاملی، نوعی تهدید برای بقاست.

اینجاست که یک یافته‌ی علوم اعصاب، ماجرا را غافلگیرکننده می‌کند: مغز، تفاوت چندانی میان تهدید اجتماعی و تهدید جسمانی قائل نیست. در دو دهه گذشته، پژوهش‌های علوم اعصاب اجتماعی نشان داده‌اند که وقتی انسان طرد می‌شود، تحقیر می‌شود یا احساس می‌کند شأن اجتماعی‌اش در خطر است، بخشی از همان شبکه‌های عصبی فعال می‌شوند که هنگام تجربه‌ی درد جسمانی نیز فعال هستند. مطالعات تصویربرداری مغزی به‌ویژه بر روی dorsal anterior cingulate cortex (dACC)  و anterior insula  نشان داده‌اند که درد اجتماعی و درد جسمانی تا اندازه‌ای از مسیرهای عصبی مشترک استفاده می‌کنند. این بدان معنا نیست که این دو درد کاملاً یکسان‌اند، اما نشان می‌دهد مغز، تهدیدهای اجتماعی را بسیار جدی تلقی می‌کند.

وقتی مدیری تصور می‌کند گفتن "نمی‌دانم" ممکن است باعث شود دیگران او را ضعیف بدانند، واکنش مغزش صرفاً یک نگرانی منطقی نیست. سامانه تهدید فعال می‌شود. ضربان قلب افزایش پیدا می‌کند. سطح هوشیاری بالا می‌رود. بدن آماده دفاع می‌شود. به همین دلیل است که بسیاری از مدیران، حتی زمانی که پاسخ را نمی‌دانند، ترجیح می‌دهند چیزی بگویند تا سکوت نکنند.

خطاها فقط اشتباه نیستند، گاهی پیام بقا هستند

در روان‌شناسی تکاملی، نظریه‌ای وجود دارد که Error Management Theory  نام دارد. این نظریه که توسط مارتی هازلتون و دیوید باس بسط داده شد، توضیح می‌دهد که مغز انسان، در شرایط عدم قطعیت، معمولاً ترجیح می‌دهد اشتباهاتی مرتکب شود که از نظر تکاملی کم‌هزینه‌تر بوده‌اند. برای مثال، اگر اجداد ما صدای خش‌خش علفزار را باد تصور می‌کردند، در حالی که شیر در کمین بود، احتمالاً جان خود را از دست می‌دادند. اما اگر همان صدا را شیر فرض می‌کردند و در واقع فقط باد بود، تنها کمی انرژی از دست می‌دادند.

به همین دلیل، مغز انسان به گونه‌ای تکامل یافته که در موقعیت‌های مبهم، بیشتر به سمت احتیاط، دفاع و حفظ موقعیت گرایش پیدا کند. در محیط سازمانی نیز، مغز همین منطق را دنبال می‌کند. برای بسیاری از مدیران، اعتراف به ندانستن، از نظر مغز، پرهزینه‌تر از وانمود کردن به دانستن است — حتی اگر این وانمود، در بلندمدت به تصمیم‌های ضعیف‌تر منجر شود.

اما تکامل، سرنوشت نیست

تا اینجا شاید چنین به نظر برسد که انسان محکوم است همیشه از آسیب‌پذیری فرار کند. اما خوشبختانه چنین نیست. آنچه از تکامل به ارث برده‌ایم، گرایش است نه تقدیر. یکی از بزرگ‌ترین توانایی‌های مغز انسان، امکان بازنگری در واکنش‌های غریزی است. ما می‌توانیم بیاموزیم، تمرین کنیم و الگوهای تازه‌ای بسازیم.

رهبر بالغ کسی نیست که سامانه‌ی تهدید در مغزش خاموش شده باشد. چنین چیزی اساساً ممکن نیست. رهبر بالغ، کسی است که صدای آن سامانه را می‌شنود، اما اجازه نمی‌دهد فرمان هدایت رفتار او را به دست بگیرد. شجاعت، نبودن ترس نیست. شجاعت، تصمیم گرفتن در حضور ترس است. شاید دقیقاً به همین دلیل است که برنه براون، آسیب‌پذیری را زادگاه شجاعت می‌نامد.

پس آن جواب من در آن اتاق مصاحبه، بیست سال پیش، نه از سر بی‌احتیاطی که از جایی برخلاف جریان مغزم بیرون آمده بود. سؤالی که باقی می‌ماند این است: آیا این کار واقعاً نتیجه می‌دهد؟ آیا واقعاً اعتماد می‌سازد، یا فقط یک ریسک شخصی خوش‌یمن بود که یک‌بار جواب داد؟

این سؤالی است که علم رهبری، نه با یک نظریه، بلکه با یکی از غیرمنتظره‌ترین کشف‌های سه دهه‌ی اخیر، به آن پاسخ داده است.

در بخش دوم ادامه این مقاله را مطالعه کنید.

دکتر حمیدرضا جعفری

دکترای حرفه ای پزشکی، MBA مدیریت عمومی دانشگاه تهران و MBA مدیریت استراتژیک بازاریابی سازمان مدیریت صنعتی، فعال و مشاور ارشد در صنعت سلامت، مدرس و تسهیلگر مهارتهای نرم و مدرس و مشاور حوزه رهبری و مدیریت، مدرس بازاریابی، کوچ حرفه ای، مترجم، بنیانگذار و مدیرعامل روما

چرا آدم‌ها آنچه را می‌دانند، نمی‌گویند؟

27 مهر 1405
7دقیقه

تصور کنید در جلسه‌ای مدیریتی، تصمیمی مهم در حال شکل‌گیری است. گزارش‌ها ارائه شده‌اند، گزینه‌ها بررسی شده‌اند و مدیر جلسه می‌پرسد: "کسی نظر دیگری ندارد؟" چند ثانیه سکوت برقرار می‌شود. کسی مخالفت نمی‌کند. تصمیم نهایی می‌شود و جلسه پایان می‌یابد. اما بیرون از اتاق، گفت‌وگوها تازه آغاز می‌شوند. یکی می‌گوید از ابتدا می‌دانسته زمان‌بندی پروژه واقع‌بینانه نیست. دیگری نگران پیامدهای تصمیم برای مشتریان بوده است. نفر سوم به تجربه‌ای مشابه اشاره می‌کند که چند سال پیش به شکست انجامیده بود. هیچ‌کدام از این اطلاعات در جلسه مطرح نشده‌اند. مسئله این نیست که سازمان اطلاعات کافی نداشته است. اطلاعات وجود داشته، اما در لحظه‌ای که می‌توانسته بر تصمیم اثر بگذارد، وارد گفت‌وگو نشده است. اینجا با یکی از پدیده‌های مهم و درعین‌حال کمتر دیده‌شده زندگی سازمانی روبه‌رو هستیم: سکوت سازمانی (Organizational Silence). سکوتی که گاهی با توافق اشتباه گرفته می‌شود، گاهی نشانه احترام به سلسله‌مراتب تلقی می‌شود و گاهی آن‌قدر عادی است که دیگر کسی متوجه حضورش نمی‌شود. پرسش اصلی این مقاله آن نیست که چرا بعضی کارکنان کم‌حرف‌اند. پرسش مهم‌تر این است: چه اتفاقی در یک سازمان می‌افتد که افراد، با وجود داشتن اطلاعات، نگرانی‌ها یا پیشنهادهای مهم، تصمیم می‌گیرند آنها را مطرح نکنند؟

روما

روما

روما شرکت آموزشی مشاوره ای در حوزه توسعه سرمایه انسانی با سابقه یک دهه فعالیت در صنایع مختلف و در فضای بخش خصوصی کسب و کار ایران است. اعضای ما مطالبی را با شما به اشتراک می گذارند. برای اطلاعات بیشتر، همراهی و ارائه هر توضیح مورد نیاز با ما تماس بگیرید.

قضاوت، وقتی برداشت خود را با واقعیت اشتباه می‌گیریم

18 مهر 1405
7دقیقه

ذهن ما بواسطه خلقت و ماموریتش،اهل قضاوت و علاقمند به نتیجه گیری سریع است تا بتواند تصمیم بگیرد و رفتاری یا عملی را به ظهور برساند. در مواجهه با انسان‌ها، بخصوص در جایگاه مدیریت که مهارت رهبری را می خواهیم به کار ببندیم، لازم است بدانیم بر ما چه می گذرد زیرا آنچه از رفتار و عمل از ما سر می زند، بر انسان‌ها تاثیر عمیقی دارد و نیز خواه ناخواه بر عملکرد فرد، تیم و سازمان موثر است. ما جهان را، انسان‌ها را و واقعیات را می بینیم اما نه لزوما آن گونه که هست. اگر این را بخاطر بسپاریم همیشه خود را نیازمند درنگ و تاملی می بابیم. موضوعی که برای رهبری کردن لازم است.

دکتر حمیدرضا جعفری

دکتر حمیدرضا جعفری

دکترای حرفه ای پزشکی، MBA مدیریت عمومی دانشگاه تهران و MBA مدیریت استراتژیک بازاریابی سازمان مدیریت صنعتی، فعال و مشاور ارشد در صنعت سلامت، مدرس و تسهیلگر مهارتهای نرم و مدرس و مشاور حوزه رهبری و مدیریت، مدرس بازاریابی، کوچ حرفه ای، مترجم، بنیانگذار و مدیرعامل روما

دام دانایی

11 مهر 1405
7دقیقه

یکی از بزرگ‌ترین تناقض‌های رهبری این است که هرچه افراد باتجربه‌تر، موفق‌تر و صاحب‌نفوذتر می‌شوند، احتمال بیشتری دارد که کمتر سؤال بپرسند. نه به این دلیل که کنجکاوی خود را از دست داده‌اند. بلکه چون به‌تدریج، تجربه جای کنجکاوی را می‌گیرد. این اتفاق، در نگاه اول طبیعی به نظر می‌رسد. سال‌ها تجربه، صدها تصمیم، ده‌ها پروژه موفق و شکست‌خورده، ذهن را به الگوهایی مجهز می‌کند که تصمیم‌گیری را سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر می‌سازند. روان‌شناسان شناختی این فرایند را بخشی ضروری از یادگیری انسان می‌دانند؛ مغز، برای آنکه هر بار همه‌چیز را از نو تحلیل نکند، الگو می‌سازد و از تجربه‌های گذشته برای تفسیر موقعیت‌های جدید استفاده می‌کند. اگر چنین قابلیتی وجود نداشت، تصمیم‌گیری روزمره تقریباً ناممکن می‌شد. اما همین نقطه قوت، می‌تواند به بزرگ‌ترین نقطه آسیب نیز تبدیل شود. در این مقاله، به بررسی این ادعا می پردازیم.

دکتر حمیدرضا جعفری

دکتر حمیدرضا جعفری

دکترای حرفه ای پزشکی، MBA مدیریت عمومی دانشگاه تهران و MBA مدیریت استراتژیک بازاریابی سازمان مدیریت صنعتی، فعال و مشاور ارشد در صنعت سلامت، مدرس و تسهیلگر مهارتهای نرم و مدرس و مشاور حوزه رهبری و مدیریت، مدرس بازاریابی، کوچ حرفه ای، مترجم، بنیانگذار و مدیرعامل روما

تواضع: وقتی یک فضیلت اخلاقی به مزیت رقابتی رهبران تبدیل می‌شود (بخش دوم)

12 مرداد 1405
7دقیقه

رهبری متواضع، کمتر به این مربوط است که رهبر چقدر می‌داند و بیشتر به این مربوط است که سازمان او چقدر می‌تواند یاد بگیرد. این جمله، شاید مهم‌ترین تفاوت میان نگاه سنتی و نگاه امروز به رهبری باشد. در گذشته، رهبر موفق کسی بود که پاسخ‌های بیشتری داشت. امروز، بیش از هر زمان دیگری، رهبر موفق کسی است که بتواند پرسش‌های بهتری مطرح کند. کسی که بتواند شرایطی ایجاد کند تا دانش پراکنده در ذهن افراد، به دانشی مشترک برای سازمان تبدیل شود. چنین رهبری، اقتدار خود را از نمایش بی‌خطا بودن به دست نمی‌آورد.اقتدار او، از کیفیت یادگیری‌ای ناشی می‌شود که در اطرافش شکل می‌گیرد. به همین دلیل است که پژوهشگران امروز، رهبری متواضع را صرفاً یک فضیلت اخلاقی یا ویژگی شخصیتی نمی‌دانند. در ایم مقاله به بررسی مفصل این موضوع می پردازیم.

دکتر حمیدرضا جعفری

دکتر حمیدرضا جعفری

دکترای حرفه ای پزشکی، MBA مدیریت عمومی دانشگاه تهران و MBA مدیریت استراتژیک بازاریابی سازمان مدیریت صنعتی، فعال و مشاور ارشد در صنعت سلامت، مدرس و تسهیلگر مهارتهای نرم و مدرس و مشاور حوزه رهبری و مدیریت، مدرس بازاریابی، کوچ حرفه ای، مترجم، بنیانگذار و مدیرعامل روما

رشد و توسعه فردی مسیری است که با همراهی و هدایت حرفه‌ای معنا پیدا می‌کند. در گروه روما، ما با بیش از یک دهه تجربه در حوزه آموزش، مشاوره، کوچینگ،برگزاری رویداد و ارائه محتوا همراه شما در این مسیر هستیم.