رهبری؛ واژهای که از معنایش دور افتادهایم
تأملی درباره رهبری، مسئولیت و سهم ما در آینده ایران
رهبری که به زعم ما مهمترین و اساسیترین موضوع در راستای توسعه است، امروزه متاسفانه از معنای اصیل خود دور شده است. این مفهوم مهم که مجموعهای از مهارتها و ویژگیهای قابل یادگیری است، نه تنها در ساحت جمعی، بلکه در ساحت فردی نیز زیربنایی است. در این مقاله تلاش شده برای ورود به این موضوع مقدمهای ارائه گردد و اهمیت آن مورد اشاره واقع شود.
تأملی درباره رهبری، مسئولیت و سهم ما در آینده ایران
سالهاست که دانشجو هستم. تلاش میکنم بخش عمدهای از وقتم را در حوزههایی که آنها را زیربنایی یافتهام صرف مطالعه، تحقیق، تجربه کردن و آموختن کنم. از محضر اساتید بیاموزم، آنچه را آموختهام در عمل به کار ببندم و سپس آموختههای آزمودهشده را با دیگران به اشتراک بگذارم.
هرچه پیشتر رفتم، بجز این روشنتر شدن این حقیقت برایم که "یادگیری انتهایی ندارد" ، با موضوعی بسیار مهم روبرو شدم. در میان انبوه مفاهیم و واژههایی که طی این سالها با آنها مواجه شدهام، برخی چنان بنیادی و حیاتی بودهاند که بارها و بارها به آنها بازگشتهام. هر بار نیز معنایی تازه پیش رویم گشوده شده است. اما یکی از گرفتاریهای بزرگ این است که بیش از آنکه در پی معنا باشیم، در بند صورت ماندهایم. واژهها را بسیار به کار میبریم، اما کمتر مکث میکنیم تا از خود بپرسیم حقیقتاً از چه سخن میگوییم.
شاید همین دردِ بیاصالتی است که سالهاست مرا ناآرام نگه داشته است. ناآرامیای که نه از گله و ملامت، بلکه از دغدغه میآید.
از این پرسش ساده و در عین حال سنگین:
چه میتوانستیم باشیم و چه شدیم؟
این نوشته نیز از همین دغدغه متولد شده است.نه برای شکایت کردن. نه برای مقصر دانستن این یا آن. بلکه برای روشن نگه داشتن چراغی که احساس میکنم خاموش شدنش هزینههای سنگینی برای ما داشته و خواهد داشت. البته این مسیر نه به تنهایی طی شده و نه به تنهایی طی خواهد شد. دوستان، همراهان، عزیزان و اساتیدی بودهاند و هستند که سهمی ارزشمند در آن داشتهاند. اما یکی از مهمترین دغدغههای من در سالهای اخیر، بازگشت به معنای واقعی برخی واژهها بوده است؛ واژههایی که آنقدر مصرف شدهاند که گاه از معنا تهی شدهاند و حتی در مواردی به ضد خود تبدیل شدهاند.
یکی از مهمترین این واژهها "رهبری" است.
هرچه پیشتر رفتم و بر عدد سنم افزوده شد ــ که امیدوارم نمادی از تجربه و آموختن از خطاها باشد ــ بیشتر به این نتیجه رسیدم که بخش مهمی از آنچه بر ما میگذرد، ریشه در فهم نادرست همین واژه دارد.
سالها تصور میکردم رهبری مفهومی است که در حضور دیگران و در عرصه اجتماع معنا پیدا میکند. اما هرچه بیشتر آموختم، بیشتر فهمیدم که اگر قرار است در سازمان، جامعه یا زندگی خود اثری ارزشمند و ماندگار بر جای بگذاریم، همه چیز از Self-Leadership آغاز میشود و ظهور و بروز این واژه در ساحت فردی. از توانایی رهبری خویشتن. از بازگشت به خود. از مواجهه صادقانه با آنچه هستیم. از پذیرش مسئولیت آن و نیز آنچه میتوانیم باشیم.
نه دانسته هایم کامل است و نه در حال حاضر مجال پرداختن به این سطح از عمق است. اما آنچه بیش از هر چیز، امروز به عنوان یک Change Agent که می خواهد چراغی را روشن نگه دارد، برایم محرز و محل دغدغه و تمرکز است، فهم درست معنای رهبری در سطح جمع است. خواه این جمع دو یا سه نفره باشد، یا چند هزار نفره.
و شاید دلیلش این باشد که هرچه بیشتر به مسئله توسعه فکر کردهام، بیشتر به این نتیجه رسیدهام که رهبری، مسئلهای فردی یا صرفاً سازمانی نیست. رهبری، مسئلهای ملی نیز هست.سالهاست هرگاه سخن از توسعه ایران به میان میآید، نگاهها عمدتاً به سیاست، دولتها، تحریمها، منابع طبیعی یا ساختارهای کلان دوخته میشود. بیآنکه متوجه باشیم توسعه، پیش از آنکه یک مسئله سیاسی باشد، یک مسئله انسانی و سازمانی است. من عمیقاً باور دارم که اقتصاد واقعی در بخش خصوصی شکل میگیرد، نه در ساختارهای دولتی و نه در ساختارهای خصولتی. اگر قرار باشد ایران، این وطن و مادر عزیزمان، دوباره به مسیر توسعه بازگردد، بخش مهمی از این مسیر از دل سازمانهای بخش خصوصی، نهادهای علمی، صنفی، حرفهای و مدنی خواهد گذشت.
از دل هزاران انسانی که هر روز در این سازمانها تصمیم میگیرند، یاد میگیرند، میآموزانند، اعتماد میسازند و دیگران را رشد میدهند.
به بیان دیگر، توسعه زمانی رخ میدهد که هزاران انسان در هزاران نقطه، مسئولیت بیشتری بپذیرند و سازمانهایی توانمندتر، اخلاقیتر و یادگیرندهتر بسازند.
و این دقیقاً همان جایی است که رهبری اهمیت پیدا میکند.
عملکرد جمع، چیزی جز حاصل برهمکنش رفتارهای افراد نیست. و رفتار افراد نیز تا حد زیادی از ذهنیتها، باورها و پارادایمهای آنها نشأت میگیرد. در اینجا نمیخواهم وارد بحث عمیق پارادایمها شوم. همینقدر کافی است که بدانیم بخش بزرگی از آنچه انجام میدهیم، پیش از آنکه حاصل انتخابی کاملاً آگاهانه باشد، ریشه در الگوهای ذهنیای دارد که طی سالها در ما شکل گرفتهاند. یکی از همین پارادایمها یا نگرشها، برداشت ما از رهبری است.
در بسیاری از مواقع، رهبری عملاً مترادف جایگاه، قدرت و سلسله مراتب تلقی میشود. در موارد دیگر نیز به واژهای انگیزشی تبدیل میشود که شنیدنش خوشایند است اما در عمل تغییری ایجاد نمیکند. بسیاری دوست دارند رهبر باشند، بیآنکه بدانند چه بار سنگینی از مسئولیت بر دوش رهبر قرار میگیرد.
شاید به همین دلیل است که جمله معروف پیتر دراکر همچنان برای من الهامبخش است:
"رهبری نه مقام است، نه عنوان، نه امتیاز و نه پول. رهبری یعنی مسئولیت."
به گمان من، رهبری چیزی نیست که صرفاً انجامش دهیم. رهبری به زعم من "شدنی" نیست بلکه رهبری نوعی بودن است. سفری بیانتها که هرچه در آن پیشتر میروی، معنا پررنگتر میشود، تواضع بیشتر میشود و مسئولیتپذیری و پاسخگویی سنگینتر.اما آنچه در عالم واقع میبینیم، اغلب خلاف این است.
چرا؟
به فهم من، چون هنوز تفاوت میان صورت و معنا را به درستی درک نکردهایم.
یکی دیگر از سوءبرداشتهای رایج درباره رهبری، تصویر تمرکز قدرت است؛ بهویژه در شرایط بحران. سالها شنیدهایم که در روزهای سخت، در برهه حساس کنونی یا در کشتی متلاطم دریاها ( به فرمایش جناب کووسی در سریال بدون شرح)، سکان باید تنها در دستان ناخدا (همان کاپیتان یا به عبارتی رهبر) باشد و دیگران صرفاً گوش فرا دهند و اطاعت کنند.
اما این تصویر، دستکم از نگاه من، تصویری ناقص و حتی گمراهکننده است. واقعیت این است که رهبران نیز انساناند. آنها نیز در معرض ترس، اضطراب، فشار و خطا قرار میگیرند. آنها نیز همان دستگاه عصبی، همان هورمونها و همان سازوکارهای بقا را مشابه با دیگران دارند و به کار میگیرند.
در شرایط فشار و بحران، بخش بزرگی از رفتارهای همه ما از الگوهای خودکار و عمیق ذهنی تأثیر میپذیرد، همان الگوهایی که سالها آنها را ساختهایم و به ذهن خود خوراندهایم. بحران، رهبر را از انسان بودن معاف نمیکند. اتفاقاً برعکس.
آسیبپذیری او را آشکارتر میکند و شاید به همین دلیل است که رهبر واقعی، در شرایط بحران بیش از گذشته به خرد جمعی رجوع میکند، نه کمتر. نه از سر ضعف. بلکه از سر آگاهی. از این درک که هیچ فردی به تنهایی تصویر کامل واقعیت را در اختیار ندارد.
اما یک پرسش مهم باقی میماند:
یک رهبر چه زمانی میتواند به خرد جمعی اعتماد کند؟
پاسخ من ساده است. زمانی که پیش از بحران، زمینه رشد، توسعه، یادگیری و توانمندسازی دیگران را فراهم کرده باشد. زمانی که به جای وابسته ساختن افراد، آنها را توانمند کرده باشد. زمانی که به جای انباشت قدرت، ظرفیت خلق کرده باشد.
به گمان من، این یکی از اصیلترین معانی رهبری است. اینکه بفهمیم نسبت به دیگران مسئولیم. اینکه آنچه در اختیار ما قرار گرفته ــ چه موقعیت، چه دانش، چه تجربه و چه قدرت ــ امانتی است که باید از آن برای رشد دیگران استفاده کنیم.
جالب است که وارن بنیس، از برجستهترین پژوهشگران رهبری، جایی میگوید:
"رهبر شدن، هممعنای خودِ واقعی شدن است."
هرچه بیشتر به این جمله فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم رهبری پیش از آنکه درباره هدایت دیگران باشد، درباره مواجهه صادقانه انسان با خویشتن است و شاید به همین دلیل است که رهبری آموختنی است. مجموعهای از مهارتهاست و در عین حال سفری بیپایان از یادگیری، بازاندیشی و توسعه.
هر زمان احساس کردیم دیگر نیازی به آموختن نداریم، شاید زمان آن رسیده باشد که دوباره به خود بازگردیم و از خود بپرسیم:
آیا هنوز در مسیر هستیم؟ یا آرامآرام در روزمرگی و عادت، از معنا فاصله گرفتهایم؟
امروز، بیش از هر زمان دیگری، به رهبری به معنای اصیل آن نیاز داریم.
در میانه بحرانهای داخلی و خارجی. در میانه نااطمینانیها و فرسودگیها. در میانه روزهایی که بسیاری از ما از آینده نگرانیم و در عین حال دل در گرو این سرزمین داریم. اگر دغدغه ایران را داریم، اگر خود را وطندوست میدانیم و اگر نسبت به آینده این کشور احساس مسئولیت میکنیم، شاید یکی از مهمترین پرسشها این باشد که سهم ما چیست؟
شاید پاسخ، بسیار نزدیکتر از آن باشد که تصور میکنیم. شاید از همان جایی آغاز شود که هر روز در آن حضور داریم. از تیمی که در آن کار میکنیم. از سازمانی که در آن مسئولیتی بر عهده داریم. از انسانی که فرصت رشد او را در اختیار داریم. از اعتمادی که میتوانیم بسازیم. از دانشی که میتوانیم منتقل کنیم. از مسئولیتی که میتوانیم بپذیریم.
شاید آینده ایران، بیش از آنچه تصور میکنیم، به کیفیت همین رهبریهای کوچک و بزرگ وابسته باشد.
رهبریهایی که اغلب دیده نمیشوند، تیتر خبرها نمیشوند و در کتابهای تاریخ ثبت نخواهند شد، اما هر روز در سکوت، آینده را میسازند.
و در نهایت، پرسش اصلی شاید این نباشد که چه تعداد مدیر، مقام یا صاحب قدرت در اطراف ما حضور دارند.
پرسش اصلی شاید این باشد که هر یک از ما با آنچه به امانت در اختیارمان قرار گرفته چه کردهایم؟
با استعدادهایمان. با فرصتهایمان. با موقعیتهایمان. با قدرتی که در هر سطحی در اختیار داشتهایم. برای خیر جمعی چه کردهایم؟
شاید روزی که از هیاهوی امروز فاصله گرفته باشیم و فرصت بیشتری برای نگاه کردن به گذشته پیدا کنیم، مهمترین پاسخ زندگیمان همین باشد.
در سکان، تلاش خواهیم کرد بیش از پیش به این معنا بپردازیم.
با هم #هم_مسیر خواهیم شد. شاید فرصتی فراهم شود تا اندکی بیشتر کنار هم فکر کنیم، از یکدیگر بیاموزیم و در این مسیر، حامی یکدیگر باشیم.